| جمع | baloneys |
full of baloney
پر از پوچگویی
spout baloney
پوچگویی پراکاندن
sheer baloney
پوچگویی محض
baloney sandwich
ساندویچ پوچگویی
Let us cut the baloney on this subject.
بیایید در مورد این موضوع صحبتهای بیاساس را کنار بگذاریم.
Don't feed me that baloney, I know the truth.
آن حرفهای بیاساس را به من نگویید، من حقیقت را میدانم.
He's always full of baloney, you can't trust a word he says.
او همیشه پر از حرفهای بیاساس است، نمیتوان به حرفهایش اعتماد کرد.
She's trying to sell us some baloney about the benefits of the new product.
او سعی میکند با حرفهای بیاساس به ما درباره مزایای محصول جدید بفروشد.
I can't believe you fell for that baloney about winning the lottery.
باورم نمیشود که فریب آن حرفهای بیاساس درباره برنده شدن در لاتاری را خوردید.
Stop feeding us baloney and give us the real facts.
دیگر به ما حرفهای بیاساس نگویید و حقایق را به ما بگویید.
I don't have time for your baloney, just tell me the truth.
وقت حرفهای بیاساس شما را ندارم، فقط حقیقت را به من بگویید.
The politician was caught spreading baloney about his opponent.
آن سیاستمدار در حال انتشار حرفهای بیاساس درباره رقیبش دستگیر شد.
I can't stand listening to his baloney excuses anymore.
دیگر نمیتوانم به تحمل بهانههای بیاساس او گوش کنم.
She's known for her baloney stories, but they're always entertaining.
او به خاطر داستانهای بیاساسش معروف است، اما همیشه سرگرمکننده هستند.
Don't try to sell me that baloney, I'm not buying it.
سعی نکنید آن حرفهای بیاساس را به من بفروشید، من آن را نمیخرم.
full of baloney
پر از پوچگویی
spout baloney
پوچگویی پراکاندن
sheer baloney
پوچگویی محض
baloney sandwich
ساندویچ پوچگویی
Let us cut the baloney on this subject.
بیایید در مورد این موضوع صحبتهای بیاساس را کنار بگذاریم.
Don't feed me that baloney, I know the truth.
آن حرفهای بیاساس را به من نگویید، من حقیقت را میدانم.
He's always full of baloney, you can't trust a word he says.
او همیشه پر از حرفهای بیاساس است، نمیتوان به حرفهایش اعتماد کرد.
She's trying to sell us some baloney about the benefits of the new product.
او سعی میکند با حرفهای بیاساس به ما درباره مزایای محصول جدید بفروشد.
I can't believe you fell for that baloney about winning the lottery.
باورم نمیشود که فریب آن حرفهای بیاساس درباره برنده شدن در لاتاری را خوردید.
Stop feeding us baloney and give us the real facts.
دیگر به ما حرفهای بیاساس نگویید و حقایق را به ما بگویید.
I don't have time for your baloney, just tell me the truth.
وقت حرفهای بیاساس شما را ندارم، فقط حقیقت را به من بگویید.
The politician was caught spreading baloney about his opponent.
آن سیاستمدار در حال انتشار حرفهای بیاساس درباره رقیبش دستگیر شد.
I can't stand listening to his baloney excuses anymore.
دیگر نمیتوانم به تحمل بهانههای بیاساس او گوش کنم.
She's known for her baloney stories, but they're always entertaining.
او به خاطر داستانهای بیاساسش معروف است، اما همیشه سرگرمکننده هستند.
Don't try to sell me that baloney, I'm not buying it.
سعی نکنید آن حرفهای بیاساس را به من بفروشید، من آن را نمیخرم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید