brains

[ایالات متحده]/breɪnz/
[بریتانیا]/braɪnz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. بخشی از بدن که مسئول تفکر، احساس و عمل است؛ جمع: مغز.

عبارات و ترکیب‌ها

use your brains

از مغز خودت استفاده کن

brain drain

فرار مغزها

bright brains

مغزهای باهوش

little brains

مغزهای کوچک

big brains

مغزهای بزرگ

brain power

قدرت مغز

brainstorming

طوفان مغزی

brain tumor

تومور مغزی

جملات نمونه

she has a brilliant mind and sharp brains.

او ذهنی درخشان و مغزهای تیز دارد.

he used his brains to solve the complex problem.

او از هوش خود برای حل مشکل پیچیده استفاده کرد.

they say that teamwork makes the best use of our brains.

می گویند کار گروهی بهترین استفاده را از مغزهای ما می کند.

don't underestimate the power of brains over brawn.

قدرت مغز را بر زور دست کم نگیرید.

she has a lot of brains and creativity.

او هوش و خلاقیت زیادی دارد.

using your brains is essential for academic success.

استفاده از هوش برای موفقیت تحصیلی ضروری است.

he is known for having a brilliant brains in mathematics.

او به داشتن هوش درخشان در ریاضیات معروف است.

we need to pick the brains of experts for better solutions.

ما برای راه حل های بهتر به مغزهای متخصصان نیاز داریم.

she has brains and beauty, making her stand out.

او هوش و زیبایی دارد که باعث متمایز شدن او می شود.

the scientist used her brains to conduct groundbreaking research.

دانشمند از هوش خود برای انجام تحقیقات پیشگامانه استفاده کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید