intruding

[ایالات متحده]/ɪnˈtruːdɪŋ/
[بریتانیا]/ɪnˈtrudɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. وارد شدن به یک مکان یا وضعیت که کسی خوشایند نیست؛ مزاحم یا مختل کردن کسی یا چیزی؛ تحمیل کردن خود یا ایده‌های خود بر دیگران

عبارات و ترکیب‌ها

intruding questions

سوالات مزاحم

intruding thoughts

افکار مزاحم

intruding behavior

رفتار مزاحم

intruding noise

سر و صدای مزاحم

intruding eyes

نگاه‌های مزاحم

intruding presence

حضور مزاحم

intruding feelings

احساسات مزاحم

intruding comments

نظرات مزاحم

intruding ideas

ایده‌های مزاحم

جملات نمونه

she felt like she was intruding on their private conversation.

او احساس می‌کرد که مزاحم صحبت خصوصی آن‌ها شده است.

he apologized for intruding into her personal space.

او برای ورود به فضای شخصی او عذرخواهی کرد.

the loud music was intruding on my ability to concentrate.

موسیقی بلند مانع از توانایی من برای تمرکز می‌شد.

they were intruding on the wildlife by camping too close.

آن‌ها با کمپ کردن خیلی نزدیک، مزاحم حیات وحش شدند.

she felt guilty about intruding on their family time.

او به خاطر مزاحم شدن در وقت خانواده‌شان احساس گناه می‌کرد.

intruding thoughts made it hard for him to sleep.

افکار مزاحم باعث می‌شد برایش سخت باشد بخوابد.

he was warned about intruding into restricted areas.

به او در مورد ورود به مناطق ممنوعه هشدار داده شد.

they were intruding on our picnic with their loud chatter.

آن‌ها با صحبت‌های بلندشان مزاحم پیک‌نیک ما شدند.

she didn't mean to be intruding; she just wanted to help.

قصد مزاحمت نداشت؛ او فقط می‌خواست کمک کند.

his comments felt like intruding criticism.

نظرات او شبیه انتقادهای مزاحم به نظر می‌رسید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید