overcomplicating

[ایالات متحده]/ˌəʊvəˈkɒmplɪkeɪtɪŋ/
[بریتانیا]/ˌoʊvərˈkɑmplɪkeɪtɪŋ/

ترجمه

فعل. ساختن چیزی پیچیده‌تر از لازم.

عبارات و ترکیب‌ها

overcomplicating matters

پیچیدگی بی‌ضروری مسائل

overcomplicating solutions

پیچیدگی بی‌ضروری راه‌حل‌ها

جملات نمونه

he's overcomplicating things by trying to solve it all at once.

او با سعی در حل همه چیز به صورت یکپارچه، آن را پیچیده‌تر می‌کند.

you're overcomplicating the instructions, just follow the simple steps.

شما دستورالعمل‌ها را پیچیده‌تر می‌کنید، فقط مراحل ساده را دنبال کنید.

don't overcomplicate your life with unnecessary worries.

زندگی‌تان را با نگرانی‌های بی‌ضرر پیچیده‌تر نکنید.

she's overcomplicating the situation by bringing up past arguments.

او با احراز دوباره مسائل گذشته، موقعیت را پیچیده‌تر می‌کند.

trying to impress everyone is overcomplicating your social interactions.

سعی در درست کردن همه‌ی مردم، تعاملات اجتماعی‌تان را پیچیده‌تر می‌کند.

his analysis was unnecessarily overcomplicating a straightforward issue.

تحلیل او به طور نامتعمد یک مسئله ساده را پیچیده‌تر کرد.

instead of overcomplicating the design, keep it simple and functional.

به جای پیچیده کردن طراحی، آن را ساده و عملی نگه دارید.

he's overcomplicating his diet with too many restrictions.

او با قیود بیش از حد، رژیم غذایی خود را پیچیده‌تر می‌کند.

the project was overcomplicating things by trying to do too much at once.

پروژه با سعی در انجام بسیاری از کارها در یک زمان، چیزها را پیچیده‌تر کرد.

don't overcomplicate the process, just break it down into smaller steps.

فرآیند را پیچیده‌تر نکنید، فقط آن را به مراحل کوچک‌تر تقسیم کنید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید