uncompleted

[ایالات متحده]/ˌʌnkəm'pli:tid/
[بریتانیا]/ˌʌnkəmˈplitɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. ناتمام; انجام نشده; کامل نشده; کامل نشده.

جملات نمونه

to leave a project uncompleted

ترک کردن یک پروژه ناتمام

to submit an uncompleted assignment

ارائه یک تکلیف ناتمام

to have uncompleted chores

داشتن کارهای ناتمام

an uncompleted renovation project

یک پروژه بازسازی ناتمام

to start but leave uncompleted

شروع کردن اما ناتمام گذاشتن

to keep a task uncompleted

نگه داشتن یک کار ناتمام

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید