wiggly

[ایالات متحده]/'wɪɡlɪ/
[بریتانیا]/'wɪɡli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. با حرکتی پیچشی یا نوسانی حرکت کردن؛ ایجاد امواج؛ پیچ خوردن

عبارات و ترکیب‌ها

wiggly worm

کرمک چرخان

جملات نمونه

The wiggly puppy kept running around the yard.

جوانی بازیگوش به دویدن در حیاط ادامه داد.

She tried to catch the wiggly fish in the pond.

او سعی کرد ماهی بازیگوش را در برکه بگیرد.

The wiggly worm wriggled out of the bird's beak.

کرم بازیگوش از نوک منقار پرنده بیرون خزید.

The wiggly line on the graph showed fluctuations in sales.

خط مارپیچ روی نمودار نشان دهنده نوسانات در فروش بود.

The wiggly road made the passengers feel nauseous.

جاده پر پیچ و خم باعث تهوع مسافران شد.

The wiggly noodles in the soup were fun to eat.

خوردن رشته‌های بازیگوش در سوپ لذت بخش بود.

The wiggly branches of the tree swayed in the wind.

شاخه های مارپیچ درخت در باد تاب می خوردند.

The wiggly dance moves of the performer captivated the audience.

حرکات رقص مارپیچ هنرمند مخاطبان را مجذوب خود کرد.

The wiggly handwriting was difficult to read.

خط دست مارپیچ خواندن آن را دشوار می کرد.

The wiggly jelly on the plate jiggled as she walked.

ژله مارپیچ روی بشقاب هنگام راه رفتن می لرزید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید