boney

[ایالات متحده]/'bəuni/
[بریتانیا]/ˈboni/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. پر از استخوان؛ بسیار لاغر و استخوانی

جملات نمونه

He has a boney face.

او چهره استخوانی دارد.

The old man had boney fingers.

مرد پیر انگشتان استخوانی داشت.

She felt the boney structure of the fish.

او ساختار استخوانی ماهی را احساس کرد.

The boney fish was difficult to fillet.

ماهی استخوانی پوسته‌گیری آن سخت بود.

The boney fisherman caught a big trout.

ماهیگیر استخوانی یک قزل‌آلا بزرگ صید کرد.

The cat brought a boney mouse as a gift.

گربه به عنوان هدیه یک موش استخوانی آورد.

The boney structure of the building was revealed after the fire.

ساختار استخوانی ساختمان پس از آتش‌سوزی آشکار شد.

She has a boney back from years of poor posture.

او به دلیل سال‌ها بد نشستن، کمر استخوانی دارد.

The boney landscape of the desert stretched out endlessly.

منظره استخوانی صحرا به طور نامحدودی گسترش یافته بود.

The boney structure of the old bridge creaked under the weight of the truck.

ساختار استخوانی پل قدیمی زیر بار کامیون صدا می‌داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید