centerpiece

[ایالات متحده]/ˈsɛntərpies/
[بریتانیا]/ˈsɛnˌtərpiːs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. شیء زینتی که در مرکز یک میز یا اتاق به عنوان نقطه کانونی قرار داده می‌شود.
Word Forms

عبارات و ترکیب‌ها

table centerpiece

میز وسط

floral centerpiece

مرکز گل

centerpiece arrangement

چیدمان مرکز

centerpiece design

طراحی مرکز

centerpiece display

نمایش مرکز

centerpiece idea

ایده مرکز

centerpiece concept

مفهوم مرکز

event centerpiece

مرکز رویداد

centerpiece theme

موضوع مرکز

centerpiece project

پروژه مرکز

جملات نمونه

the centerpiece of the table was a beautiful floral arrangement.

قطعه اصلی میز یک چیدمان گل زیبا بود.

she chose a stunning painting as the centerpiece for her living room.

او یک نقاشی خیره‌کننده را به عنوان قطعه اصلی اتاق نشیمن خود انتخاب کرد.

the centerpiece of the event was a keynote speech by a famous author.

قطعه اصلی رویداد یک سخنرانی کلیدی توسط یک نویسنده مشهور بود.

they decided to make the cake the centerpiece of the wedding reception.

آنها تصمیم گرفتند کیک را به عنوان قطعه اصلی پذیرایی عروسی قرار دهند.

the centerpiece of the exhibition featured innovative technology.

قطعه اصلی نمایشگاه شامل فناوری‌های نوآورانه بود.

for the party, we created a centerpiece using seasonal fruits.

برای مهمانی، ما یک قطعه اصلی با استفاده از میوه‌های فصلی ایجاد کردیم.

the centerpiece of the garden was a stunning fountain.

قطعه اصلی باغ یک فواره زیبا بود.

her talent for design made her the centerpiece of the team.

مهارت او در طراحی باعث شد او قطعه اصلی تیم باشد.

the centerpiece of their discussion was climate change.

قطعه اصلی بحث آنها تغییرات آب و هوایی بود.

at the conference, the centerpiece was a panel of experts.

در کنفرانس، قطعه اصلی یک پنل از کارشناسان بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید