looked despondently
نگاهی ناامیدانه انداخت
sighed despondently
با ناامیدی آه کشید
He returned somewhat despondently to his river again—his faithful, steady-going old river, which never packed up, flitted, or went into winter quarters.
او با حالتی ناامیدانه و دلگیر به رودخانه خود بازگشت - رودخانه باوفا و پیوسته قدیمیاش که هرگز جمعآوری نمیشد، نمیرفت یا به زمستان نمیرفت.
She sighed despondently as she looked at her failing grades.
او با حالتی ناامیدانه آهی کشید زیرا به نمرات پایین خود نگاه کرد.
He stared despondently out the window, lost in thought.
او با حالتی ناامیدانه از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
The team walked off the field despondently after losing the championship.
تیم پس از باختن مسابقات قهرمانی با حالتی ناامیدانه از زمین دور شد.
She spoke despondently about the state of the world today.
او با حالتی ناامیدانه در مورد وضعیت امروز جهان صحبت کرد.
He looked despondently at the empty fridge, realizing he had no food left.
او با حالتی ناامیدانه به یخچال خالی نگاه کرد و متوجه شد که غذایی برای خوردن ندارد.
The despondently written letter expressed her feelings of loneliness.
نامه با حالتی ناامیدانه نوشته شده بود و احساس تنهایی او را بیان میکرد.
She sat despondently on the park bench, watching the world go by.
او با حالتی ناامیدانه روی نیمکت پارک نشست و تماشا کرد که دنیا میگذرد.
He looked despondently at the pile of work on his desk, feeling overwhelmed.
او با حالتی ناامیدانه به انبوه کاری که روی میز خود داشت نگاه کرد و احساس کرد که در حال غرق شدن است.
The despondently lit room matched her gloomy mood perfectly.
اتاق با نور کم و دلگیر، به خوبی با حال و هوای غمگین او مطابقت داشت.
He walked away despondently after being rejected for the job.
او پس از رد شدن برای استخدام با حالتی ناامیدانه دور شد.
looked despondently
نگاهی ناامیدانه انداخت
sighed despondently
با ناامیدی آه کشید
He returned somewhat despondently to his river again—his faithful, steady-going old river, which never packed up, flitted, or went into winter quarters.
او با حالتی ناامیدانه و دلگیر به رودخانه خود بازگشت - رودخانه باوفا و پیوسته قدیمیاش که هرگز جمعآوری نمیشد، نمیرفت یا به زمستان نمیرفت.
She sighed despondently as she looked at her failing grades.
او با حالتی ناامیدانه آهی کشید زیرا به نمرات پایین خود نگاه کرد.
He stared despondently out the window, lost in thought.
او با حالتی ناامیدانه از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
The team walked off the field despondently after losing the championship.
تیم پس از باختن مسابقات قهرمانی با حالتی ناامیدانه از زمین دور شد.
She spoke despondently about the state of the world today.
او با حالتی ناامیدانه در مورد وضعیت امروز جهان صحبت کرد.
He looked despondently at the empty fridge, realizing he had no food left.
او با حالتی ناامیدانه به یخچال خالی نگاه کرد و متوجه شد که غذایی برای خوردن ندارد.
The despondently written letter expressed her feelings of loneliness.
نامه با حالتی ناامیدانه نوشته شده بود و احساس تنهایی او را بیان میکرد.
She sat despondently on the park bench, watching the world go by.
او با حالتی ناامیدانه روی نیمکت پارک نشست و تماشا کرد که دنیا میگذرد.
He looked despondently at the pile of work on his desk, feeling overwhelmed.
او با حالتی ناامیدانه به انبوه کاری که روی میز خود داشت نگاه کرد و احساس کرد که در حال غرق شدن است.
The despondently lit room matched her gloomy mood perfectly.
اتاق با نور کم و دلگیر، به خوبی با حال و هوای غمگین او مطابقت داشت.
He walked away despondently after being rejected for the job.
او پس از رد شدن برای استخدام با حالتی ناامیدانه دور شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید