disciplining

[ایالات متحده]/ˈdɪsɪplɪnɪŋ/
[بریتانیا]/ˈdɪsəplɪnɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. شکل حال استمراری انضباط؛ آموزش و نظارت برای اطمینان از اطاعت؛ مجازات؛ ایجاد نظم

عبارات و ترکیب‌ها

disciplining actions

اقدامات انضباطی

disciplining methods

روش‌های انضباطی

disciplining techniques

تکنیک‌های انضباطی

disciplining children

انضباط کودکان

disciplining employees

انضباط کارکنان

disciplining oneself

خودانضباطی

disciplining practices

روش‌های انضباطی

disciplining behavior

رفتار انضباطی

disciplining rules

قوانین انضباطی

disciplining approach

رویکرد انضباطی

جملات نمونه

disciplining children requires patience and understanding.

انضباط کودکان نیازمند صبر و درک است.

effective disciplining can lead to better behavior.

انضباط مؤثر می‌تواند منجر به رفتار بهتر شود.

she believes in disciplining her students fairly.

او معتقد است که عادلانه دانش‌آموزان خود را تنبیه می‌کند.

disciplining oneself is crucial for success.

انضباط خود برای موفقیت بسیار مهم است.

parents often struggle with disciplining their teenagers.

والدین اغلب در مورد تنبیه نوجوانان خود دچار مشکل می‌شوند.

disciplining pets can be a challenging task.

تنبیه حیوانات خانگی می‌تواند یک کار چالش‌برانگیز باشد.

he focuses on positive disciplining techniques.

او بر تکنیک‌های تنبیه مثبت تمرکز دارد.

disciplining employees is necessary for maintaining order.

تنبیه کارمندان برای حفظ نظم ضروری است.

she has a unique approach to disciplining her children.

او یک رویکرد منحصر به فرد برای تنبیه فرزندانش دارد.

disciplining oneself can lead to a healthier lifestyle.

انضباط خود می‌تواند منجر به یک سبک زندگی سالم‌تر شود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید