disembodied

[ایالات متحده]/ˌdɪsɪmˈbɒdid/
[بریتانیا]/ˌdɪsɪmˈbɑːdid/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. جدا شده از بدن; فاقد شکل فیزیکی
Word Forms
زمان گذشتهdisembodied

عبارات و ترکیب‌ها

disembodied spirit

روح جدا شده از بدن

disembodied voice

صدای جدا شده از بدن

جملات نمونه

a disembodied voice at the end of the phone.

صدای بی‌جسم در انتهای تلفن.

Disembodied voices could be heard in the darkness.

می‌توان صدای اجسام بی‌جسم را در تاریکی شنید.

a disembodied voice echoed through the empty hall

صدای بی‌جسم در تالار خالی طنین‌انداز شد.

she felt a sense of unease at the disembodied laughter

او احساس ناراحتی شدیدی در برابر خنده بی‌جسم داشت.

the movie featured a disembodied spirit haunting a house

فیلم دارای ارواح بی‌جسم بود که خانه‌ای را تسخیر می‌کرد.

the disembodied head seemed to float in mid-air

سر بی‌جسم به نظر می‌رسید در هوا شناور است.

the disembodied hand reached out towards her

دست بی‌جسم به سمت او دراز شد.

a disembodied feeling of dread washed over him

احساس ترس بی‌جسم بر او غلبه کرد.

the disembodied figure disappeared into the mist

شخصیت بی‌جسم در مه محو شد.

the disembodied sound of a piano filled the room

صدای بی‌جسم پیانو اتاق را پر کرد.

the disembodied presence in the room made her shiver

حضور بی‌جسم در اتاق باعث لرزش او شد.

the disembodied feeling of loneliness lingered long after he left

احساس تنهایی بی‌جسم مدت طولانی پس از ترک او باقی ماند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید