disempowered

[ایالات متحده]/[ˌdɪˈsɛmpəʊrd]/
[بریتانیا]/[ˌdɪˈsɛmpərd]/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj.فاقد قدرت یا اختیار؛ احساس ناتوانی در کنترل زندگی یا وضعیت خود.
v. از قدرت یا اختیار محروم کردن؛ بی‌اثر کردن.
v. (past participle of disempower) کسی که از قدرت یا اختیار محروم شده است.
n.حالت فقدان قدرت یا اختیار.

عبارات و ترکیب‌ها

disempowered communities

جامعه‌های بی‌قدرت

feeling disempowered

احساس بی‌قدرت بودن

disempowered youth

جوانان بی‌قدرت

become disempowered

بی‌قدرت شوند

severely disempowered

به شدت بی‌قدرت

disempowering effect

اثر بی‌قدرتی‌بخش

disempowered voice

صدای بی‌قدرت

disempowered state

وضعیت بی‌قدرتی

actively disempowered

به طور فعال بی‌قدرت

remain disempowered

بی‌قدرت باقی بمانند

جملات نمونه

the community felt disempowered after the factory closed and jobs disappeared.

جامعه پس از تعطیل شدن کارخانه و از بین رفتن مشاغل، احساس ناتوانی می‌کرد.

years of oppressive rule left the citizens feeling disempowered and voiceless.

سال‌ها حکومت سرکوبگرانه باعث شد شهروندان احساس ناتوانی و بی‌صدا بودن کنند.

she wanted to empower women and prevent them from feeling disempowered by societal expectations.

او می‌خواست زنان را توانمند کند و از احساس ناتوانی آن‌ها ناشی از انتظارات جامعه جلوگیری کند.

the disempowered youth sought ways to challenge the existing power structures.

جوانان ناتوان به دنبال راه‌هایی برای به چالش کشیدن ساختارهای قدرت موجود بودند.

the legal system often leaves marginalized groups feeling disempowered and unheard.

سیستم حقوقی اغلب باعث می‌شود گروه‌های حاشیه‌ای احساس ناتوانی و نادیده گرفته شدن کنند.

he worked to disempower the corrupt officials who were exploiting the local resources.

او برای تضعیف مقامات فاسدی که در حال استثمار منابع محلی بودند، تلاش کرد.

the new policy aimed to disempower the bureaucracy and streamline the process.

سیاست جدید هدفش تضعیف بوروکراسی و ساده‌سازی فرآیند بود.

disempowered by the lack of resources, the school struggled to provide quality education.

به دلیل کمبود منابع، مدرسه در ارائه آموزش با کیفیت دچار مشکل شد.

the organization sought to disempower harmful stereotypes and promote inclusivity.

سازمان به دنبال تضعیف کلیشه‌های مضر و ترویج فراگیری بود.

after losing the election, the candidate felt disempowered and uncertain about the future.

پس از باختن در انتخابات، نامزد احساس ناتوانی و ابهام در مورد آینده کرد.

the goal was to disempower the criminal network by seizing their assets.

هدف تضعیف شبکه جنایی با ضبط دارایی‌های آن‌ها بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید