disrelated

[ایالات متحده]/dɪsˈreɪlətɪd/
[بریتانیا]/dɪsˈreɪlətɪd/

ترجمه

adj. بی‌ارتباط یا متصل نشده

عبارات و ترکیب‌ها

disrelated issues

مسائل نامرتبط

disrelated factors

عوامل نامرتبط

disrelated topics

موضوعات نامرتبط

disrelated information

اطلاعات نامرتبط

disrelated concepts

مفاهیم نامرتبط

disrelated events

رویدادهای نامرتبط

disrelated data

داده‌های نامرتبط

disrelated ideas

ایده‌های نامرتبط

disrelated subjects

موضوعات نامرتبط

disrelated elements

عناصر نامرتبط

جملات نمونه

his comments were completely disrelated to the topic at hand.

اظهارات او کاملاً بی‌ربط به موضوع اصلی بود.

the two events seemed disrelated, yet they occurred simultaneously.

به نظر می‌رسید دو رویداد بی‌ربط هستند، با این حال به طور همزمان رخ دادند.

she often feels disrelated from her colleagues during meetings.

او اغلب در طول جلسات احساس می‌کند که از همکاران خود جدا شده است.

his disrelated remarks confused everyone in the room.

اظهارات بی‌ربط او باعث سردرگمی همه در اتاق شد.

the data presented was disrelated to the research question.

اطلاعات ارائه شده با سؤال تحقیق ارتباطی نداشت.

they discussed disrelated issues during the negotiation.

آنها در طول مذاکره مسائل بی‌ربط را مورد بحث قرار دادند.

her explanation was disrelated to the main argument of the paper.

توضیحات او با استدلال اصلی مقاله ارتباطی نداشت.

finding disrelated information can sometimes lead to new insights.

پیدا کردن اطلاعات بی‌ربط گاهی اوقات می‌تواند منجر به بینش‌های جدیدی شود.

his story was interesting but disrelated to the main topic.

داستان او جالب بود اما با موضوع اصلی ارتباطی نداشت.

they often bring up disrelated topics during casual conversations.

آنها اغلب در طول مکالمات غیررسمی موضوعات بی‌ربط را مطرح می‌کنند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید