unconnected

[ایالات متحده]/ʌnkə'nektɪd/
[بریتانیا]/ˌʌnkə'nɛktɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. به هم پیوسته یا متصل نیست.

جملات نمونه

the question was unconnected to anything they had been discussing.

سوال هیچ ارتباطی با آنچه در مورد آن بحث می‌کردند نداشت.

The two events are completely unconnected.

دو رویداد کاملاً بی‌ارتباط هستند.

Her unconnected thoughts wandered from one topic to another.

افکار بی‌ربط او از یک موضوع به موضوع دیگر سرگردان شد.

The unconnected wires need to be properly connected.

سیم‌های بی‌اتصال باید به درستی متصل شوند.

His unconnected speech confused the audience.

سخنرانی بی‌ربط او باعث سردرگمی مخاطبان شد.

The unconnected pieces of information made it hard to follow the story.

تکه‌های اطلاعات بی‌ربط فهمیدن داستان را دشوار کرد.

The unconnected roads in the city caused traffic congestion.

جاده‌های بی‌اتصال در شهر باعث ترافیک شد.

The unconnected parts of the puzzle made it challenging to solve.

قطعات بی‌اتصال پازل حل آن را چالش‌برانگیز کرد.

The unconnected phone call left her feeling puzzled.

تماس تلفنی بی‌اتصال باعث شد او احساس سردرگمی کند.

The unconnected dots finally connected to reveal the bigger picture.

نقطه‌های بی‌اتصال سرانجام به هم متصل شدند تا تصویر بزرگتر را نشان دهند.

The unconnected ideas in his essay made it difficult to follow his argument.

ایده‌های بی‌ربط در مقاله او باعث شد دنبال کردن استدلالش دشوار باشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید