the iron astringently cool under its paint, the painted wood familiarly wamer, the clod crumbling enchantingly down in the hands, with its litter dry smell of the sun and of hot nettles;
آهن به طرز تلخ و سرد زیر رنگ آن، چوب رنگ شده به طور آشنا گرمتر، توده خاک به شگفتانگیزترین شکل در دستها فرو میریخت، با بوی خشک و دلپذیر آفتاب و خارمشک.
She greeted me familiarly as if we were old friends.
او با صمیمیت و گویی که دوستانی قدیمی بودیم، با من خوشامد گفت.
He spoke familiarly about his childhood memories.
او با صمیمیت درباره خاطرات دوران کودکی خود صحبت کرد.
The professor addressed the students familiarly during the lecture.
استاد در طول سخنرانی با صمیمیت با دانشجویان صحبت کرد.
They chatted familiarly over a cup of coffee.
آنها در حالی که یک فنجان قهوه میخوردند، با صمیمیت گپ زدند.
She handled the situation familiarly, showing her experience.
او با صمیمیت و نشان دادن تجربه خود، با این وضعیت برخورد کرد.
The two old friends greeted each other familiarly.
دو دوست قدیمی با صمیمیت با یکدیگر خوشامد گفتند.
He smiled familiarly at the mention of his favorite movie.
با اشاره به فیلم مورد علاقه اش، او با صمیمیت لبخند زد.
She navigated the city streets familiarly, knowing all the shortcuts.
او با صمیمیت و با دانستن تمام میانبرها، از خیابانهای شهر عبور کرد.
The siblings joked familiarly with each other, as they always did.
خواهر و برادرها با صمیمیت با یکدیگر شوخی کردند، همانطور که همیشه انجام میدادند.
He waved familiarly to his neighbor as he passed by.
او با صمیمیت به همسایه خود دست تکان داد، همانطور که از کنارش عبور میکرد.
the iron astringently cool under its paint, the painted wood familiarly wamer, the clod crumbling enchantingly down in the hands, with its litter dry smell of the sun and of hot nettles;
آهن به طرز تلخ و سرد زیر رنگ آن، چوب رنگ شده به طور آشنا گرمتر، توده خاک به شگفتانگیزترین شکل در دستها فرو میریخت، با بوی خشک و دلپذیر آفتاب و خارمشک.
She greeted me familiarly as if we were old friends.
او با صمیمیت و گویی که دوستانی قدیمی بودیم، با من خوشامد گفت.
He spoke familiarly about his childhood memories.
او با صمیمیت درباره خاطرات دوران کودکی خود صحبت کرد.
The professor addressed the students familiarly during the lecture.
استاد در طول سخنرانی با صمیمیت با دانشجویان صحبت کرد.
They chatted familiarly over a cup of coffee.
آنها در حالی که یک فنجان قهوه میخوردند، با صمیمیت گپ زدند.
She handled the situation familiarly, showing her experience.
او با صمیمیت و نشان دادن تجربه خود، با این وضعیت برخورد کرد.
The two old friends greeted each other familiarly.
دو دوست قدیمی با صمیمیت با یکدیگر خوشامد گفتند.
He smiled familiarly at the mention of his favorite movie.
با اشاره به فیلم مورد علاقه اش، او با صمیمیت لبخند زد.
She navigated the city streets familiarly, knowing all the shortcuts.
او با صمیمیت و با دانستن تمام میانبرها، از خیابانهای شهر عبور کرد.
The siblings joked familiarly with each other, as they always did.
خواهر و برادرها با صمیمیت با یکدیگر شوخی کردند، همانطور که همیشه انجام میدادند.
He waved familiarly to his neighbor as he passed by.
او با صمیمیت به همسایه خود دست تکان داد، همانطور که از کنارش عبور میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید