feet

[ایالات متحده]/fiːt/
[بریتانیا]/fiːt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. جمع پا؛ واحد اندازه‌گیری برابر با ۱۲ اینچ؛ نقص یا ضعف شخصیتی
v. در پای کسی افتادن؛ به کسی وابسته بودن؛ مشغول بودن؛ از مشکل خارج شدن؛ بحران را به ایمنی تبدیل کردن؛ خوش‌شانسی داشتن؛ بی‌هوش شدن؛ ایستادن؛ به رونق بازگشتن؛ از یک نقطه پایین خارج شدن؛ نشستن یا دراز کشیدن و استراحت کردن؛ راه کسی را مسدود کردن؛ کار کسی را مانع شدن
adj. واقع‌گرا؛ عملی
Word Forms
جمعfeets

عبارات و ترکیب‌ها

cold feet

پاهای سرد

two left feet

پا‌های چپ

on my feet

روی پاهای من

feet first

ابتدا پاها

bare feet

پاهای برهنه

happy feet

پاهای شاد

quick feet

پاهای سریع

big feet

پاهای بزرگ

wet feet

پاهای خیس

heavy feet

پاهای سنگین

جملات نمونه

she has beautiful feet.

او پاهای زیبا دارد.

he stepped on my feet.

او روی پاهای من پا گذاشت.

my feet are sore after the hike.

پاهای من بعد از پیاده‌روی درد می‌کنند.

they danced on their bare feet.

آنها با پای برهنه رقصیدند.

she painted her toenails on her feet.

او روی ناخن‌های پا روی پاهای خود نقاشی کرد.

he has big feet for his age.

برای سنش، پاهای بزرگی دارد.

put your feet up and relax.

پاهایتان را بالا بیاورید و استراحت کنید.

she found a hole in her sock on her feet.

او یک سوراخ در جورابش روی پاهایش پیدا کرد.

he ran a marathon on his feet.

او ماراتن را با پای خود دوید.

my feet are freezing in this weather.

پاهای من در این هوا یخ زده‌اند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید