happenstance

[ایالات متحده]/ˈhæpənstæns/
[بریتانیا]/ˈhæpənstæns/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. یک رویداد که به طور تصادفی رخ می‌دهد؛ یک اتفاق تصادفی
Word Forms

عبارات و ترکیب‌ها

happy happenstance

برخورد خوشایند

fortunate happenstance

برخورد خوش‌شانس

strange happenstance

برخورد عجیب

unexpected happenstance

برخورد غیرمنتظره

lucky happenstance

برخورد خوش‌یمن

curious happenstance

برخورد کنجکاوی‌برانگیز

serendipitous happenstance

برخورد اتفاقی خوشایند

chance happenstance

برخورد شانسی

happy accident happenstance

برخورد تصادفی خوشایند

mysterious happenstance

برخورد مرموز

جملات نمونه

it was pure happenstance that we met at the café.

این یک همزمانی محض بود که در کافه با هم ملاقات کردیم.

happenstance often leads to unexpected opportunities.

همزمانی اغلب منجر به فرصت‌های غیرمنتظره می‌شود.

our collaboration was a result of happenstance.

همکاری ما نتیجه یک همزمانی بود.

sometimes, happenstance can change the course of history.

گاهی اوقات، همزمانی می‌تواند روند تاریخ را تغییر دهد.

it was by happenstance that she discovered her passion for painting.

این به دلیل همزمانی بود که او اشتیاق خود را به نقاشی کشف کرد.

happenstance brought them together at the right moment.

همزمانی آنها را در زمان مناسب کنار هم آورد.

their friendship formed through a series of happenstance events.

دوستی آنها از طریق مجموعه‌ای از رویدادهای همزمان شکل گرفت.

happenstance can sometimes lead to the best stories.

همزمانی گاهی اوقات می‌تواند منجر به بهترین داستان‌ها شود.

it was happenstance that led him to his dream job.

این به دلیل همزمانی بود که او به شغل رویایی خود راه یافت.

many great inventions were born out of happenstance.

آثار بزرگ بسیاری از طریق همزمانی متولد شدند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید