impertinent

[ایالات متحده]/ɪmˈpɜːtɪnənt/
[بریتانیا]/ɪmˈpɜːrtnənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بی ادب; نامناسب; نامربوط; بی احترامی.

جملات نمونه

impertinent of a child to lecture a grownup.

اظهار نظر بی‌ادبانه از طرف یک کودک برای نصیحت یک فرد بزرگسال.

We will not stand for impertinent behavior.

ما رفتارهای بی‌ادبانه را تحمل نخواهیم کرد.

talk of ‘rhetoric’ and ‘strategy’ is impertinent to this process.

صحبت از 'ابهام‌پردازی' و 'استراتژی' در این فرآیند بی‌ربط است.

Don’t you get impertinent with me!

با من بی‌ادبانه رفتار نکن!

She is too free with her tongue and is rather impertinent to people.

او خیلی آزادانه صحبت می‌کند و نسبتاً بی‌ادبانه با مردم رفتار می‌کند.

mentioned several impertinent facts before finally coming to the point. relevant

قبل از اینکه بالاخره به نکته اصلی برسد، چندین واقعیت بی‌ادبانه را ذکر کرد. مرتبط

After the impertinent way you acted, who could like you?

بعد از اینکه به روشی بی‌ادبانه رفتار کردی، چه کسی می‌تواند دوستت داشته باشد؟

peered through her spectacles at the contract. Toogle is to stare in an amorous, usually impertinent manner:

از پشت عینک خود به قرارداد نگاه کرد. توگل به معنای نگاه کردن به روشی عاشقانه، معمولاً بی ادبانه است:

Nature says, he is my creature,and maugre all his impertinent griefs, he shall be glad with me.

طبیعت می‌گوید، او مخلوق من است و با وجود تمام غم‌های بی‌ادبانه او، با من خوشحال خواهد شد.

The impertinent remarks teed the speaker off. He was teed off because it rained all weekend.

اظهارات بی‌ادبانه باعث ناراحتی گوینده شد. او ناراحت بود زیرا کل آخر هفته باران می‌آمد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید