a bold, impudent child.
یک کودک جسور و بی ادب
be impudent enough to (do) ...(=so impudent as to (do) ...)
به اندازهی کافی بیادب بودن برای (انجام دادن) (...=تا آن حد بیادب بودن که (انجام دادن) ...)
He is the most impudent fellow in nature.
او بیادبترین مرد در طبیعت است.
She's tolerant toward those impudent colleagues.
او نسبت به آن همکاران بیادب بردباری دارد.
he could have strangled this impudent upstart.
او میتوانست این جوان بیادب را خفه کند.
The teacher threatened to kick the impudent pupil out of the room.
معلم تهدید کرد که آن دانشآموز بیادب را از کلاس بیرون کند.
a bold, impudent child.
یک کودک جسور و بی ادب
be impudent enough to (do) ...(=so impudent as to (do) ...)
به اندازهی کافی بیادب بودن برای (انجام دادن) (...=تا آن حد بیادب بودن که (انجام دادن) ...)
He is the most impudent fellow in nature.
او بیادبترین مرد در طبیعت است.
She's tolerant toward those impudent colleagues.
او نسبت به آن همکاران بیادب بردباری دارد.
he could have strangled this impudent upstart.
او میتوانست این جوان بیادب را خفه کند.
The teacher threatened to kick the impudent pupil out of the room.
معلم تهدید کرد که آن دانشآموز بیادب را از کلاس بیرون کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید