act ineffectively
بیاثر عمل کردن
communicate ineffectively
به طور ناکارآمد ارتباط برقرار کردن
respond ineffectively
به طور ناکارآمد پاسخ دادن
manage ineffectively
به طور ناکارآمد مدیریت کردن
work ineffectively
به طور ناکارآمد کار کردن
perform ineffectively
به طور ناکارآمد اجرا کردن
react ineffectively
به طور ناکارآمد واکنش نشان دادن
plan ineffectively
به طور ناکارآمد برنامه ریزی کردن
lead ineffectively
به طور ناکارآمد رهبری کردن
invest ineffectively
به طور ناکارآمد سرمایه گذاری کردن
he tried to solve the problem ineffectively.
او سعی کرد مسئله را به طور غیرموثر حل کند.
they managed their time ineffectively during the project.
آنها زمان خود را به طور غیرموثر در طول پروژه مدیریت کردند.
she communicated her ideas ineffectively in the meeting.
او ایدههای خود را به طور غیرموثر در جلسه ارائه کرد.
his efforts to motivate the team were ineffectively received.
تلاشهای او برای ایجاد انگیزه در تیم به طور غیرموثر دریافت شد.
they handled the crisis ineffectively, leading to further issues.
آنها بحران را به طور غیرموثر مدیریت کردند که منجر به مشکلات بیشتر شد.
she studied for the exam but did so ineffectively.
او برای امتحان مطالعه کرد اما این کار را به طور غیرموثر انجام داد.
the policy was implemented ineffectively, resulting in confusion.
سیاست به طور غیرموثر اجرا شد که منجر به سردرگمی شد.
he spent his money ineffectively on unnecessary items.
او پول خود را به طور غیرموثر روی وسایل غیرضروری خرج کرد.
they responded to the feedback ineffectively, missing key points.
آنها به طور غیرموثر به بازخورد پاسخ دادند و نکات کلیدی را از دست دادند.
the training session was conducted ineffectively, leaving participants confused.
جلسه آموزشی به طور غیرموثر برگزار شد و باعث سردرگمی شرکت کنندگان شد.
act ineffectively
بیاثر عمل کردن
communicate ineffectively
به طور ناکارآمد ارتباط برقرار کردن
respond ineffectively
به طور ناکارآمد پاسخ دادن
manage ineffectively
به طور ناکارآمد مدیریت کردن
work ineffectively
به طور ناکارآمد کار کردن
perform ineffectively
به طور ناکارآمد اجرا کردن
react ineffectively
به طور ناکارآمد واکنش نشان دادن
plan ineffectively
به طور ناکارآمد برنامه ریزی کردن
lead ineffectively
به طور ناکارآمد رهبری کردن
invest ineffectively
به طور ناکارآمد سرمایه گذاری کردن
he tried to solve the problem ineffectively.
او سعی کرد مسئله را به طور غیرموثر حل کند.
they managed their time ineffectively during the project.
آنها زمان خود را به طور غیرموثر در طول پروژه مدیریت کردند.
she communicated her ideas ineffectively in the meeting.
او ایدههای خود را به طور غیرموثر در جلسه ارائه کرد.
his efforts to motivate the team were ineffectively received.
تلاشهای او برای ایجاد انگیزه در تیم به طور غیرموثر دریافت شد.
they handled the crisis ineffectively, leading to further issues.
آنها بحران را به طور غیرموثر مدیریت کردند که منجر به مشکلات بیشتر شد.
she studied for the exam but did so ineffectively.
او برای امتحان مطالعه کرد اما این کار را به طور غیرموثر انجام داد.
the policy was implemented ineffectively, resulting in confusion.
سیاست به طور غیرموثر اجرا شد که منجر به سردرگمی شد.
he spent his money ineffectively on unnecessary items.
او پول خود را به طور غیرموثر روی وسایل غیرضروری خرج کرد.
they responded to the feedback ineffectively, missing key points.
آنها به طور غیرموثر به بازخورد پاسخ دادند و نکات کلیدی را از دست دادند.
the training session was conducted ineffectively, leaving participants confused.
جلسه آموزشی به طور غیرموثر برگزار شد و باعث سردرگمی شرکت کنندگان شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید