insensate

[ایالات متحده]/ɪnˈsɛnseɪt/
[بریتانیا]/ɪnˈsɛnseɪt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بدون حس یا آگاهی; فاقد زندگی جسمی یا عاطفی; غیر منطقی; بی‌معنا; خشن; تند

عبارات و ترکیب‌ها

insensate being

وجود غیرمتفکر

insensate actions

اقدامات غیرمتفکر

insensate cruelty

ظلم غیرمتفکر

insensate violence

خشونت غیرمتفکر

insensate indifference

بی تفاوتی غیرمتفکر

insensate rage

خشم غیرمتفکر

insensate love

عشق غیرمتفکر

insensate fear

ترس غیرمتفکر

insensate joy

شادی غیرمتفکر

insensate pleasure

لذت غیرمتفکر

جملات نمونه

his insensate behavior shocked everyone at the party.

رفتار بی‌حس و منطقی او شوک بزرگی برای همه در مهمانی ایجاد کرد.

she felt insensate to the pain after the accident.

او پس از حادثه، نسبت به درد بی‌حس احساس می‌کرد.

the insensate cruelty of the act left a lasting impression.

ظلم بی‌رحمانه و بی‌حسانه این عمل، تأثیر ماندگاری گذاشت.

he made an insensate decision without considering the consequences.

او بدون در نظر گرفتن عواقب، تصمیم بی‌حس و منطقی گرفت.

the insensate crowd pushed forward, ignoring the warnings.

جمعیت بی‌حس به جلو رانده شد و هشدارهای آنها را نادیده گرفت.

her insensate remarks hurt his feelings deeply.

اظهارات بی‌حس او عمیقاً احساسات او را آزرده خاطر کرد.

they acted in an insensate manner during the emergency.

آنها در شرایط اضطراری به روشی بی‌حسانه عمل کردند.

the insensate destruction of nature is alarming.

نابودی بی‌حسانه طبیعت نگران‌کننده است.

it was insensate to ignore the advice of experts.

نادیده گرفتن توصیه کارشناسان بی‌حسانه بود.

his insensate laughter echoed in the empty room.

خنده‌های بی‌حس او در اتاق خالی طنین‌انداز شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید