muckamuck talk
گفتگوی muckamuck
muckamuck stuff
وسایل muckamuck
muckamuck job
کار muckamuck
muckamuck group
گروه muckamuck
muckamuck ideas
ایدههای muckamuck
muckamuck meeting
جلسه muckamuck
muckamuck business
کسب و کار muckamuck
muckamuck situation
وضعیت muckamuck
muckamuck issue
مشکل muckamuck
muckamuck conversation
گفت و گوهای muckamuck
he always talks about his muckamuck friends.
او همیشه در مورد دوستان مشاموک خود صحبت میکند.
she became the muckamuck of the local community.
او به مشاموک جامعه محلی تبدیل شد.
the muckamuck in charge made all the decisions.
مشاموک مسئول تمام تصمیمات را اتخاذ کرد.
they had a muckamuck meeting to discuss the issues.
آنها یک جلسه مشاموک برای بحث در مورد مسائل داشتند.
he's known as the muckamuck of the group.
او به عنوان مشاموک گروه شناخته میشود.
don't let the muckamuck influence your choices.
اجازه ندهید مشاموک بر انتخابهای شما تأثیر بگذارد.
the muckamuck was very persuasive in his arguments.
مشاموک در استدلالهای خود بسیار متقاعد کننده بود.
she felt uncomfortable around the muckamuck types.
او در کنار افراد مشاموک احساس ناراحتی میکرد.
the muckamuck's reputation preceded him.
شهرت مشاموک پیش از او بود.
they had to deal with the muckamuck's demands.
آنها باید با خواستههای مشاموک مقابله میکردند.
muckamuck talk
گفتگوی muckamuck
muckamuck stuff
وسایل muckamuck
muckamuck job
کار muckamuck
muckamuck group
گروه muckamuck
muckamuck ideas
ایدههای muckamuck
muckamuck meeting
جلسه muckamuck
muckamuck business
کسب و کار muckamuck
muckamuck situation
وضعیت muckamuck
muckamuck issue
مشکل muckamuck
muckamuck conversation
گفت و گوهای muckamuck
he always talks about his muckamuck friends.
او همیشه در مورد دوستان مشاموک خود صحبت میکند.
she became the muckamuck of the local community.
او به مشاموک جامعه محلی تبدیل شد.
the muckamuck in charge made all the decisions.
مشاموک مسئول تمام تصمیمات را اتخاذ کرد.
they had a muckamuck meeting to discuss the issues.
آنها یک جلسه مشاموک برای بحث در مورد مسائل داشتند.
he's known as the muckamuck of the group.
او به عنوان مشاموک گروه شناخته میشود.
don't let the muckamuck influence your choices.
اجازه ندهید مشاموک بر انتخابهای شما تأثیر بگذارد.
the muckamuck was very persuasive in his arguments.
مشاموک در استدلالهای خود بسیار متقاعد کننده بود.
she felt uncomfortable around the muckamuck types.
او در کنار افراد مشاموک احساس ناراحتی میکرد.
the muckamuck's reputation preceded him.
شهرت مشاموک پیش از او بود.
they had to deal with the muckamuck's demands.
آنها باید با خواستههای مشاموک مقابله میکردند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید