publicist

[ایالات متحده]/'pʌblɪsɪst/
[بریتانیا]/'pʌblɪsɪst/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. نماینده تبلیغاتی; تحلیلگر سیاسی; تحلیلگر مسائل روز
Word Forms

جملات نمونه

He was a distinguished publicist.

او یک روزنامه‌نگار برجسته بود.

The publicist arranged a press conference for the celebrity.

روابط عمومی یک کنفرانس مطبوعاتی برای سلبریتی ترتیب داد.

The publicist helped the author promote her new book.

روابط عمومی به نویسنده در معرفی کتاب جدیدش کمک کرد.

The publicist managed the artist's social media accounts.

روابط عمومی حساب‌های رسانه‌های اجتماعی هنرمند را مدیریت کرد.

The publicist crafted a compelling press release for the company.

روابط عمومی یک بیانیه مطبوعاتی جذاب برای شرکت تهیه کرد.

The publicist secured media coverage for the event.

روابط عمومی پوشش رسانه ای برای رویداد را تامین کرد.

The publicist advised the actor on how to handle interviews.

روابط عمومی به بازیگر توصیه کرد که چگونه با مصاحبه ها برخورد کند.

The publicist maintained relationships with journalists and reporters.

روابط عمومی روابط خود را با روزنامه‌نگاران و گزارشگران حفظ کرد.

The publicist coordinated with the marketing team on promotional strategies.

روابط عمومی با تیم بازاریابی در مورد استراتژی های تبلیغاتی هماهنگ کرد.

The publicist organized a charity event for the company.

روابط عمومی یک رویداد خیریه برای شرکت سازماندهی کرد.

The publicist responded to inquiries from the media on behalf of the organization.

روابط عمومی به نمایندگی از سازمان به درخواست های رسانه پاسخ داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید