unaccomplished

[ایالات متحده]/ˌʌnəˈkɒmplɪʃt/
[بریتانیا]/ˌʌnəˈkɑmplɪʃt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بدون دستاوردها یا مهارت‌ها؛ تکمیل نشده یا تحقق نیافته

عبارات و ترکیب‌ها

unaccomplished goals

اهداف ناتمام

unaccomplished tasks

وظایف ناتمام

unaccomplished dreams

رویاهای ناتمام

unaccomplished potential

ظرفیت‌های ناتمام

unaccomplished life

زندگی ناتمام

unaccomplished plans

برنامه‌های ناتمام

unaccomplished projects

پروژه‌های ناتمام

unaccomplished ambitions

جاه‌طلبی‌های ناتمام

unaccomplished achievements

دستاوردهای ناتمام

جملات نمونه

he felt unaccomplished despite his efforts.

با وجود تلاش‌هایش احساس ناکافی بودن می‌کرد.

many people struggle with feeling unaccomplished.

بسیاری از مردم با احساس ناکافی بودن دست و پنجه نرم می‌کنند.

she was unaccomplished in her early career.

در اوایل دوران حرفه‌ای خود احساس ناکافی بودن می‌کرد.

his unaccomplished goals weighed heavily on him.

اهداف ناکاملش بار سنگینی بر دوش او داشت.

feeling unaccomplished can lead to frustration.

احساس ناکافی بودن می‌تواند منجر به ناامیدی شود.

they viewed their unaccomplished dreams with regret.

آنها رویاهای ناکامل خود را با حسرت می‌دیدند.

he often compared himself to others and felt unaccomplished.

او اغلب خود را با دیگران مقایسه می‌کرد و احساس ناکافی بودن می‌کرد.

her unaccomplished plans were a source of disappointment.

برنامه‌های ناکامل او منبع ناامیدی بودند.

overcoming feelings of being unaccomplished is important.

غلبه بر احساسات ناکافی بودن مهم است.

he realized that feeling unaccomplished was common.

او متوجه شد که احساس ناکافی بودن یک موضوع رایج است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید