unbridled

[ایالات متحده]/ʌnˈbraɪdld/
[بریتانیا]/ʌnˈbraɪdld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بدون محدودیت; کنترل نشده; لذت‌جو

جملات نمونه

a moment of unbridled ambition.

لحظه‌ای جاه‌طلبی بی‌مهار

His annoyance had unbridled his tongue.

ناراحتی او زبانش را آزاد کرده بود.

extravagant gifts); often it implies unbridled divergence from the bounds of reason or sound judgment (

هدیه‌های پر زرق و برق); اغلب این موضوع نشان‌دهنده واگرایی بی‌مهار از حدود عقل یا قضاوت درست است (

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید