uncommonly

[ایالات متحده]/ˌʌn'kɔmənli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به طرز فوق‌العاده‌ای; به شیوه‌ای نادر یا غیرمعمول

جملات نمونه

My little Mary was feeling uncommonly empty.

دخترم کوچک من احساس می‌کرد غیرمعمولاً خالی است.

Jack left her to suppose him uncommonly hot stuff at baseball

جک رها کرد او را برای این که فرض کند او غیرمعمولاً خوب در بیس بال.

I thought John was being uncommonly stupid, and wrote his down as a fool.

من فکر کردم جان غیرمعمولاً احمق بود و او را به عنوان یک احمق نوشت.

Kit was a shockheaded shambling awkward lad with an uncommonly wide mouth, very red cheeks, a turned-up nose.

کیت پسری با سر شوک‌دار، نحیف، دست و پا چلفتی با دهانی بسیار بزرگ، گونه‌هایی به شدت سرخ، بینی چرخیده بود.

When he had reached the upper landing an impulsive sidewise glance assured him, more clearly than before, of her uncommonly prepossessing appearance.

وقتی به طبقه بالا رسید، نگاهی گذرا و تکانشی به او اطمینان داد که بیشتر از همیشه، چهره او غیرمعمولاً جذاب است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید