unstuck

[ایالات متحده]/ʌn'stʌk/
[بریتانیا]/'ʌn'stʌk/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. نچسبیده، آزاد از گیر کردن؛ در بی‌نظمی، به درستی کار نمی‌کند
Word Forms
زمان گذشتهunstuck
قسمت سوم فعلunstuck

جملات نمونه

She came unstuck in the last part of the exam.

او در بخش آخر امتحان دچار مشکل شد.

to help someone get unstuck

برای کمک به کسی برای رهایی از بن‌بست

to get unstuck from a rut

برای رهایی از یک رکود

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید