barfing

[ایالات متحده]/bɑːrfɪŋ/
[بریتانیا]/bɑːrfɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. عمل استفراغ به طور قوی.

جملات نمونه

after eating too much, i felt like barfing.

بعد از خوردن زیاد، احساس می‌کردم که می‌خواهم استفراغ کنم.

the smell of the garbage made me start barfing.

بوی زباله باعث شد شروع به استفراغ کنم.

he was barfing all night after the party.

او بعد از مهمانی تمام شب استفراغ می‌کرد.

she couldn't stop barfing during the car ride.

او نتوانست در طول سفر با ماشین‌ دست از استفراغ بردارد.

barfing is a common reaction to motion sickness.

استفراغ یک واکنش شایع به بیماری حرکت است.

the child started barfing after eating too many sweets.

کودک بعد از خوردن بیش از حد شیرینی شروع به استفراغ کرد.

he felt nauseous and was on the verge of barfing.

او احساس تهوع می‌کرد و در آستانه استفراغ بود.

barfing can be a sign of food poisoning.

استفراغ می‌تواند نشانه مسمومیت غذایی باشد.

she tried to hold back her barfing during the movie.

او سعی کرد در طول فیلم از استفراغ خودداری کند.

he was barfing from the roller coaster ride.

او به دلیل سواری سرسره به استفراغ افتاد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید