| صفت یا فعل حال استمراری | beckoning |
gesture of beckoning
حرکت دعوتکننده
beckoning smile
لبخند دعوتکننده
The warm glow of the campfire was beckoning us to come closer.
تابش گرم آتشافروزی ما را به نزدیکتر شدن وسوسوی میکرد.
She felt a beckoning pull towards the mysterious old house.
او احساس میکرد که نیروی وسوسهانگیزی به سمت خانه قدیمی و مرموز وجود دارد.
The smell of freshly baked bread was beckoning customers into the bakery.
بوی نان تازه پخته شده مشتریان را به سمت نانوایی وسوسوی میکرد.
The distant sound of music was beckoning us to the dance floor.
صدای دوردست موسیقی ما را به سمت کف رقص فرا میخواند.
The bright lights of the city were beckoning her to explore its streets.
چراغهای درخشان شهر او را به کاوش در خیابانهای آن وسوسوی میکرد.
The promise of adventure was beckoning him to embark on a journey.
وعده ماجراجویی او را به آغاز سفری وسوسوی میکرد.
The serene beauty of the mountains was beckoning hikers to climb higher.
زیبایی آرامبخش کوهها کوهنوردان را به صعود بیشتر وسوسوی میکرد.
The tempting aroma of coffee was beckoning passersby into the café.
عطر وسوسهانگیز قهوه رهگذران را به سمت کافه وسوسوی میکرد.
The opportunity for a new beginning was beckoning her to take a leap of faith.
فرصت یک شروع جدید او را به انجام یک جهش ایمان وسوسوی میکرد.
The beckoning waves of the ocean called out to surfers to ride them.
امواج فراخواننده اقیانوس از موجسواران میخواستند آنها را سوار شوند.
gesture of beckoning
حرکت دعوتکننده
beckoning smile
لبخند دعوتکننده
The warm glow of the campfire was beckoning us to come closer.
تابش گرم آتشافروزی ما را به نزدیکتر شدن وسوسوی میکرد.
She felt a beckoning pull towards the mysterious old house.
او احساس میکرد که نیروی وسوسهانگیزی به سمت خانه قدیمی و مرموز وجود دارد.
The smell of freshly baked bread was beckoning customers into the bakery.
بوی نان تازه پخته شده مشتریان را به سمت نانوایی وسوسوی میکرد.
The distant sound of music was beckoning us to the dance floor.
صدای دوردست موسیقی ما را به سمت کف رقص فرا میخواند.
The bright lights of the city were beckoning her to explore its streets.
چراغهای درخشان شهر او را به کاوش در خیابانهای آن وسوسوی میکرد.
The promise of adventure was beckoning him to embark on a journey.
وعده ماجراجویی او را به آغاز سفری وسوسوی میکرد.
The serene beauty of the mountains was beckoning hikers to climb higher.
زیبایی آرامبخش کوهها کوهنوردان را به صعود بیشتر وسوسوی میکرد.
The tempting aroma of coffee was beckoning passersby into the café.
عطر وسوسهانگیز قهوه رهگذران را به سمت کافه وسوسوی میکرد.
The opportunity for a new beginning was beckoning her to take a leap of faith.
فرصت یک شروع جدید او را به انجام یک جهش ایمان وسوسوی میکرد.
The beckoning waves of the ocean called out to surfers to ride them.
امواج فراخواننده اقیانوس از موجسواران میخواستند آنها را سوار شوند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید