bureaucratic

[ایالات متحده]/ˌbjʊrə'krætɪk/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. مشخصه‌ای از بوروکراسی و روال اداری، اغلب به حدی که به انعطاف‌ناپذیری منجر شود

جملات نمونه

a maze of bureaucratic divisions.

یک هزارتوی تقسیمات اداری

the straitjacket of bureaucratic paperwork.

محدودیت‌های دست و پا گیر کاغذکشی اداری

a massive bureaucratic screw-up.

یک اشتباه بزرگ اداری

a maze of bureaucratic and legalistic complexities.

یک هزارتوی پیچیدگی‌های اداری و قانونی

the bureaucratic inertia of the various tiers of government.

بی‌حالی اداری در سطوح مختلف دولت

The asylum seekers had to contend with continued bureaucratic obstruction.

پناهندگان باید با ادامه سد بوروکراتیک مقابله می کردند.

A canny bureaucratic infighter, Moorer made no pretense of academic subtlety.

موِرِر، یک مبارز اداری زیرک، ادعایی مبنی بر ظرافت علمی نکرد.

a high-level meeting that triggered bitter bureaucratic debates.

یک جلسه سطح بالا که باعث بحث‌های اداری تند و تیز شد.

She planned a way to circumvent all the bureaucratic red tape.

او برنامه‌ای برای دور زدن تمام کاغذبازی‌های اداری داشت.

The government created a bureaucratic black hole that swallows up individual initiative.

دولت یک سیاهچاله اداری ایجاد کرد که ابتکار فردی را می‌بلعد.

In this company you have to go through complex bureaucratic procedures just to get a new pencil.

در این شرکت برای گرفتن یک مداد نو هم باید از طریق روش‌های اداری پیچیده عبور کنید.

He doesn’t worry about bureaucratic procedures because he knows just where to oil the wheels.

او نگران روش‌های اداری نیست زیرا می‌داند دقیقاً کجا باید چرخ‌ها را روغن کاری کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید