busybody

[ایالات متحده]/'bɪzɪbɒdɪ/
[بریتانیا]/'bɪzɪbɑdi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. فرد فضول
Word Forms

جملات نمونه

She is such a busybody, always poking her nose into other people's business.

او خیلی اهل کنجکاوی است، همیشه در امور دیگران دخالت می‌کند.

I don't like being around busybodies who can't mind their own business.

من از بودن کنار افرادی که نمی‌توانند به امور خودشان رسیدگی کنند خوشم نمی‌آید.

The busybody neighbor is always gossiping about everyone in the building.

همسایه کنجکاو همیشه درباره همه در ساختمان شایعه پراکنی می‌کند.

She's a real busybody, always asking intrusive questions about people's personal lives.

او واقعاً یک کنجکاو است، همیشه سؤالات تهاجمی در مورد زندگی شخصی مردم می‌پرسد.

The office busybody is constantly spreading rumors and stirring up drama.

همکار کنجکاو دائماً شایعه پراکنی می‌کند و جنجال به پا می‌کند.

I try to avoid telling her anything personal because she's such a busybody.

من سعی می‌کنم به او هیچ چیز شخصی نگویم زیرا او خیلی کنجکاو است.

The busybody aunt always has an opinion on how everyone should live their lives.

عمه کنجکاو همیشه نظری در مورد اینکه همه باید چگونه زندگی کنند دارد.

Don't be a busybody and interfere in things that don't concern you.

کنجکاو نباشید و در مسائلی که به شما مربوط نمی‌شود دخالت نکنید.

He's known as the neighborhood busybody because he's always meddling in other people's affairs.

او به عنوان کنجکاو محله شناخته می‌شود زیرا همیشه در امور دیگران دخالت می‌کند.

The busybody coworker is always eavesdropping on conversations and spreading rumors.

همکار کنجکاو همیشه به صحبت‌های گوش می‌دهد و شایعه پراکنی می‌کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید