disconnectedly

[ایالات متحده]/ˌdɪskəˈnɛktɪdli/
[بریتانیا]/ˌdɪskəˈnɛktɪdli/

ترجمه

adv. بدون ارتباط یا وابستگی

عبارات و ترکیب‌ها

talk disconnectedly

صحبت کردن به صورت جداگانه

think disconnectedly

فکر کردن به صورت جداگانه

write disconnectedly

نوشتن به صورت جداگانه

move disconnectedly

حرکت کردن به صورت جداگانه

react disconnectedly

واکنش نشان دادن به صورت جداگانه

speak disconnectedly

صحبت کردن به صورت جداگانه

respond disconnectedly

پاسخ دادن به صورت جداگانه

interact disconnectedly

تعامل به صورت جداگانه

express disconnectedly

بیان کردن به صورت جداگانه

listen disconnectedly

گوش دادن به صورت جداگانه

جملات نمونه

he spoke disconnectedly during the meeting.

او در طول جلسه پراکنده صحبت کرد.

the story was told disconnectedly, making it hard to follow.

داستان به صورت پراکنده گفته شد، که دنبال کردن آن را دشوار می کرد.

her thoughts flowed disconnectedly, jumping from one topic to another.

افکار او به صورت پراکنده جریان داشت و از یک موضوع به موضوع دیگر می پرید.

they communicated disconnectedly, leading to misunderstandings.

آنها به صورت پراکنده ارتباط برقرار کردند که منجر به سوء تفاهم شد.

the film's plot was developed disconnectedly, confusing the audience.

طرح فیلم به صورت پراکنده توسعه یافت و مخاطبان را گیج کرد.

he wrote the report disconnectedly, missing key points.

او گزارش را به صورت پراکنده نوشت و نکات کلیدی را از دست داد.

the music played disconnectedly, lacking harmony.

موسیقی به صورت پراکنده پخش شد و فاقد هماهنگی بود.

she explained the process disconnectedly, which frustrated her students.

او فرآیند را به صورت پراکنده توضیح داد که باعث ناراحتی دانشجویانش شد.

the conversation drifted disconnectedly, with no clear direction.

گفتگو به صورت پراکنده پیش رفت و هیچ جهت روشنی نداشت.

his memories came back disconnectedly, making it hard to piece them together.

خاطرات او به صورت پراکنده به یاد آمد و کنار هم قرار دادن آنها را دشوار کرد.

he spoke disconnectedly, making it hard to follow his thoughts.

او به صورت پراکنده صحبت کرد و دنبال کردن افکارش را دشوار کرد.

the movie's plot was told disconnectedly, leaving the audience confused.

طرح فیلم به صورت پراکنده گفته شد و مخاطبان را سردرگم گذاشت.

she expressed her ideas disconnectedly during the meeting.

او ایده های خود را به صورت پراکنده در طول جلسه بیان کرد.

his memories came back disconnectedly, like pieces of a puzzle.

خاطرات او به صورت پراکنده به یاد آمد، مانند قطعات یک پازل.

the conversation flowed disconnectedly, jumping from topic to topic.

گفتگو به صورت پراکنده جریان داشت و از یک موضوع به موضوع دیگر می پرید.

she wrote her report disconnectedly, lacking a clear structure.

او گزارش خود را به صورت پراکنده نوشت و فاقد ساختار واضح بود.

the music played disconnectedly, creating a surreal atmosphere.

موسیقی به صورت پراکنده پخش شد و فضایی سورئال ایجاد کرد.

he recalled the event disconnectedly, struggling to piece it together.

او به یاد آورد که رویداد را به صورت پراکنده به خاطر آورد و برای کنار هم قرار دادن آن تلاش کرد.

the lecture was delivered disconnectedly, making it hard to grasp the main points.

سخنرانی به صورت پراکنده ارائه شد و درک نکات اصلی را دشوار کرد.

her thoughts raced disconnectedly, reflecting her anxiety.

افکار او به صورت پراکنده سرعت گرفتند و نشان دهنده اضطراب او بودند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید