disempowerment

[ایالات متحده]/dɪsˈɛm.paʊ.ə.mənt/
[بریتانیا]/dɪsˈɛm.paʊ.ər.mənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. فرآیند محروم کردن کسی از قدرت یا اختیار

عبارات و ترکیب‌ها

social disempowerment

عدم توانمندی اجتماعی

economic disempowerment

عدم توانمندی اقتصادی

political disempowerment

عدم توانمندی سیاسی

cultural disempowerment

عدم توانمندی فرهنگی

systemic disempowerment

عدم توانمندی سیستمی

personal disempowerment

عدم توانمندی شخصی

gender disempowerment

عدم توانمندی جنسیتی

community disempowerment

عدم توانمندی جوامع

emotional disempowerment

عدم توانمندی عاطفی

educational disempowerment

عدم توانمندی آموزشی

جملات نمونه

disempowerment can lead to feelings of helplessness.

ناتوانی و بی‌کفایتی می‌تواند منجر به احساس درماندگی شود.

the disempowerment of certain groups is a serious issue.

محرومیت گروه‌های خاص مسئله‌ای جدی است.

education is a key factor in preventing disempowerment.

آموزش عاملی کلیدی در جلوگیری از ناتوانی است.

many people experience disempowerment in their workplaces.

بسیاری از افراد ناتوانی را در محیط کار خود تجربه می‌کنند.

disempowerment can affect mental health negatively.

ناتوانی می‌تواند به طور منفی بر سلامت روان تأثیر بگذارد.

community programs aim to reduce disempowerment.

برنامه‌های جامعه هدف کاهش ناتوانی هستند.

disempowerment often results from systemic inequalities.

ناتوانی اغلب ناشی از نابرابری‌های سیستمی است.

advocacy can help combat disempowerment.

حمایتگری می‌تواند به مبارزه با ناتوانی کمک کند.

disempowerment can manifest in various forms of discrimination.

ناتوانی می‌تواند به شکل‌های مختلف تبعیض ظاهر شود.

recognizing disempowerment is the first step towards change.

تشخیص ناتوانی اولین قدم به سوی تغییر است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید