disfiguring injury
آسیب زشت کننده
disfiguring scar
اسکار زشت کننده
disfiguring condition
وضعیت زشت کننده
disfiguring accident
تصادف زشت کننده
disfiguring disease
بیماری زشت کننده
disfiguring mark
علامت زشت کننده
disfiguring treatment
درمان زشت کننده
disfiguring burn
سوختگی زشت کننده
disfiguring effect
اثر زشت کننده
disfiguring makeup
آرایش زشت کننده
his accident resulted in disfiguring injuries.
این حادثه منجر به آسیبهای زشتکننده شد.
the disfiguring scars made her self-conscious.
اسکارهای زشتکننده باعث خودآگاهی او شد.
he feared disfiguring his face with tattoos.
او از زشت کردن چهرهاش با خالکوبی میترسید.
the disfiguring effects of the disease were devastating.
اثرات زشتکننده بیماری ویرانگر بود.
she was worried about disfiguring her hands while cooking.
او نگران بود که در حین آشپزی دستهایش را زشت کند.
the film depicted a disfiguring transformation of the character.
فیلم تحول زشتکننده شخصیت را به تصویر کشید.
he underwent surgery to correct disfiguring features.
او برای اصلاح ویژگیهای زشتکننده تحت عمل جراحی قرار گرفت.
the disfiguring accident changed his life forever.
حادثه زشتکننده زندگی او را برای همیشه تغییر داد.
she spoke out against disfiguring beauty standards.
او با استانداردهای زیبایی زشتکننده مخالفت کرد.
the artist used disfiguring techniques to convey emotion.
هنرمند از تکنیکهای زشتکننده برای انتقال احساسات استفاده کرد.
disfiguring injury
آسیب زشت کننده
disfiguring scar
اسکار زشت کننده
disfiguring condition
وضعیت زشت کننده
disfiguring accident
تصادف زشت کننده
disfiguring disease
بیماری زشت کننده
disfiguring mark
علامت زشت کننده
disfiguring treatment
درمان زشت کننده
disfiguring burn
سوختگی زشت کننده
disfiguring effect
اثر زشت کننده
disfiguring makeup
آرایش زشت کننده
his accident resulted in disfiguring injuries.
این حادثه منجر به آسیبهای زشتکننده شد.
the disfiguring scars made her self-conscious.
اسکارهای زشتکننده باعث خودآگاهی او شد.
he feared disfiguring his face with tattoos.
او از زشت کردن چهرهاش با خالکوبی میترسید.
the disfiguring effects of the disease were devastating.
اثرات زشتکننده بیماری ویرانگر بود.
she was worried about disfiguring her hands while cooking.
او نگران بود که در حین آشپزی دستهایش را زشت کند.
the film depicted a disfiguring transformation of the character.
فیلم تحول زشتکننده شخصیت را به تصویر کشید.
he underwent surgery to correct disfiguring features.
او برای اصلاح ویژگیهای زشتکننده تحت عمل جراحی قرار گرفت.
the disfiguring accident changed his life forever.
حادثه زشتکننده زندگی او را برای همیشه تغییر داد.
she spoke out against disfiguring beauty standards.
او با استانداردهای زیبایی زشتکننده مخالفت کرد.
the artist used disfiguring techniques to convey emotion.
هنرمند از تکنیکهای زشتکننده برای انتقال احساسات استفاده کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید