disfigurement

[ایالات متحده]/dɪs'fɪgəm(ə)nt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. تغییر شکل، نقص، عیب
Word Forms

جملات نمونه

The accident left him with severe facial disfigurement.

حادثه باعث شد او دچار بدشکلی شدید در صورت شود.

She underwent multiple surgeries to correct the disfigurement.

او چندین عمل جراحی برای اصلاح بدشکلی انجام داد.

The acid attack resulted in permanent disfigurement.

حمله اسید منجر به بدشکلی دائمی شد.

He suffered emotional trauma due to his disfigurement.

او دچار آسیب‌های روحی به دلیل بدشکلی خود شد.

The artist used makeup to create the illusion of disfigurement.

هنرمند از آرایش برای ایجاد توهم بدشکلی استفاده کرد.

The disfigurement caused him to withdraw from social activities.

بدشکلی باعث شد او از فعالیت‌های اجتماعی کناره‌گیری کند.

The scar left a permanent disfigurement on her arm.

اسکار بدشکلی دائمی بر روی بازوی او ایجاد کرد.

The disease resulted in facial disfigurement.

بیماری منجر به بدشکلی صورت شد.

She was born with a congenital disfigurement.

او با بدشکلی مادرزادی به دنیا آمد.

The disfigurement affected his self-esteem.

بدشکلی بر اعتماد به نفس او تأثیر گذاشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید