disorganizer

[ایالات متحده]/dɪsˈɔːɡənaɪzə/
[بریتانیا]/dɪsˈɔːrɡənaɪzər/

ترجمه

n. کسی که بی نظمی یا اختلال ایجاد می کند

عبارات و ترکیب‌ها

disorganizer effect

اثر بی‌نظمی

disorganizer role

نقش بی‌نظمی

disorganizer strategy

استراتژی بی‌نظمی

disorganizer behavior

رفتار بی‌نظمی

disorganizer tool

ابزار بی‌نظمی

disorganizer pattern

الگوی بی‌نظمی

disorganizer influence

تاثیر بی‌نظمی

disorganizer function

وظیفه بی‌نظمی

disorganizer mindset

نگاه بی‌نظمی

disorganizer concept

مفهوم بی‌نظمی

جملات نمونه

the disorganizer left the project in chaos.

بی‌نظم‌کار باعث ایجاد هرج و مرج در پروژه شد.

she is known as a disorganizer in the office.

او به عنوان یک بی‌نظم‌کار در دفتر شناخته می‌شود.

his role as a disorganizer affected team morale.

نقش او به عنوان یک بی‌نظم‌کار بر روحیه تیم تأثیر گذاشت.

a disorganizer can disrupt the workflow significantly.

یک بی‌نظم‌کار می‌تواند به طور قابل توجهی جریان کاری را مختل کند.

we need to address the issue of the disorganizer.

ما باید به موضوع بی‌نظم‌کار رسیدگی کنیم.

the disorganizer's habits are hard to change.

عادت‌های بی‌نظم‌کار تغییرش دشوار است.

being a disorganizer can lead to missed deadlines.

بی‌نظم‌کار بودن می‌تواند منجر به از دست دادن مهلت‌های مقرر شود.

her disorganizer tendencies make planning difficult.

تمایلات بی‌نظم‌کارانه‌اش برنامه‌ریزی را دشوار می‌کند.

as a disorganizer, he often forgets important tasks.

به عنوان یک بی‌نظم‌کار، او اغلب وظایف مهم را فراموش می‌کند.

they hired a consultant to help with the disorganizer.

آنها برای کمک به بی‌نظم‌کار یک مشاور استخدام کردند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید