dissociating

[ایالات متحده]/dɪˈsəʊʃieɪtɪŋ/
[بریتانیا]/dɪˈsoʊʃieɪtɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. شکل حال استمراری واژه dissociate؛ جدا کردن یا جدا کردن

عبارات و ترکیب‌ها

dissociating emotions

جداسازی احساسات

dissociating thoughts

جداسازی افکار

dissociating self

جداسازی خود

dissociating from reality

جداسازی از واقعیت

dissociating behaviors

جداسازی رفتارها

dissociating identity

جداسازی هویت

dissociating trauma

جداسازی آسیب

dissociating experiences

جداسازی تجربیات

dissociating memories

جداسازی خاطرات

dissociating feelings

جداسازی احساسات

جملات نمونه

she is dissociating herself from the group's decisions.

او در حال جدا شدن از تصمیمات گروه است.

dissociating emotions can sometimes lead to better focus.

گاهی اوقات جدا شدن از احساسات می‌تواند منجر به تمرکز بیشتر شود.

the therapist suggested dissociating from negative thoughts.

درمانگر پیشنهاد کرد از افکار منفی جدا شوید.

he found it difficult to stop dissociating during stressful situations.

او در شرایط استرس زا متوجه شد که قطع ارتباط دشوار است.

dissociating can be a coping mechanism for trauma.

قطع ارتباط می‌تواند یک مکانیسم مقابله‌ای برای آسیب روحی باشد.

she learned the importance of not dissociating from her feelings.

او اهمیت عدم جدا شدن از احساسات خود را متوجه شد.

dissociating from reality can cause more problems.

جدا شدن از واقعیت می‌تواند مشکلات بیشتری ایجاد کند.

he was accused of dissociating himself from the company's ethics.

او به جدایی از اخلاق شرکت متهم شد.

dissociating during a conversation can hinder communication.

قطع ارتباط در حین مکالمه می‌تواند ارتباط را مختل کند.

she struggled with dissociating from her past experiences.

او در جدا شدن از تجربیات گذشته خود مشکل داشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید