elusively beautiful
به طرز مرموز زیبایی
elusively simple
به طرز مرموز ساده
elusively charming
به طرز مرموز جذاب
elusively quick
به طرز مرموز سریع
elusively rare
به طرز مرموز کمیاب
elusively clever
به طرز مرموز باهوش
elusively graceful
به طرز مرموز ظریف
elusively intriguing
به طرز مرموز جذاب
elusively profound
به طرز مرموز عمیق
elusively complex
به طرز مرموز پیچیده
the concept of happiness elusively slips away when you chase it too hard.
مفهوم خوشبختی به طور مبهم از دست میرود وقتی بیش از حد آن را دنبال کنید.
she elusively hinted at her plans without revealing too much.
او به طور مبهم به برنامههایش اشاره کرد بدون اینکه زیاد فاش کند.
the answer to the riddle was elusively hidden in the text.
جواب معما به طور مبهم در متن پنهان شده بود.
he elusively avoided the topic during the conversation.
او به طور مبهم از پرداختن به موضوع در طول گفتگو خودداری کرد.
success often feels elusively out of reach for many.
موفقیت اغلب برای بسیاری از افراد به طور مبهم دوردست به نظر میرسد.
the artist's true intention remained elusively ambiguous.
قصد واقعی هنرمند به طور مبهم مبهم باقی ماند.
time elusively passes by when you're having fun.
وقتی خوش بگذرانید، زمان به طور مبهم میگذرد.
her smile was elusively charming, leaving everyone wanting more.
لبخندش به طور مبهم جذاب بود و باعث میشد همه بیشتر بخواهند.
the truth often elusively eludes those who seek it.
حقیقت اغلب به طور مبهم از کسانی که به دنبال آن هستند، اجتناب میکند.
he spoke elusively, leaving everyone confused about his meaning.
او به طور مبهم صحبت کرد و باعث سردرگمی همه در مورد معنای او شد.
elusively beautiful
به طرز مرموز زیبایی
elusively simple
به طرز مرموز ساده
elusively charming
به طرز مرموز جذاب
elusively quick
به طرز مرموز سریع
elusively rare
به طرز مرموز کمیاب
elusively clever
به طرز مرموز باهوش
elusively graceful
به طرز مرموز ظریف
elusively intriguing
به طرز مرموز جذاب
elusively profound
به طرز مرموز عمیق
elusively complex
به طرز مرموز پیچیده
the concept of happiness elusively slips away when you chase it too hard.
مفهوم خوشبختی به طور مبهم از دست میرود وقتی بیش از حد آن را دنبال کنید.
she elusively hinted at her plans without revealing too much.
او به طور مبهم به برنامههایش اشاره کرد بدون اینکه زیاد فاش کند.
the answer to the riddle was elusively hidden in the text.
جواب معما به طور مبهم در متن پنهان شده بود.
he elusively avoided the topic during the conversation.
او به طور مبهم از پرداختن به موضوع در طول گفتگو خودداری کرد.
success often feels elusively out of reach for many.
موفقیت اغلب برای بسیاری از افراد به طور مبهم دوردست به نظر میرسد.
the artist's true intention remained elusively ambiguous.
قصد واقعی هنرمند به طور مبهم مبهم باقی ماند.
time elusively passes by when you're having fun.
وقتی خوش بگذرانید، زمان به طور مبهم میگذرد.
her smile was elusively charming, leaving everyone wanting more.
لبخندش به طور مبهم جذاب بود و باعث میشد همه بیشتر بخواهند.
the truth often elusively eludes those who seek it.
حقیقت اغلب به طور مبهم از کسانی که به دنبال آن هستند، اجتناب میکند.
he spoke elusively, leaving everyone confused about his meaning.
او به طور مبهم صحبت کرد و باعث سردرگمی همه در مورد معنای او شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید