embroiled

[ایالات متحده]/ɪmˈbrɔɪld/
[بریتانیا]/ɪmˈbrɔɪld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. درگیر در یک وضعیت دشوار؛ درهم‌تنیده یا پیچیده

عبارات و ترکیب‌ها

embroiled in conflict

درگیر درگیری

embroiled in scandal

درگیر رسوایی

embroiled in controversy

درگیر جنجال

embroiled in politics

درگیر سیاست

embroiled in litigation

درگیر دادرسی

embroiled in drama

درگیر درام

embroiled in chaos

درگیر هرج و مرج

embroiled in issues

درگیر مسائل

embroiled in war

درگیر جنگ

embroiled in troubles

درگیر مشکلات

جملات نمونه

the company became embroiled in a scandal.

شرکت درگیر یک رسوایی شد.

he was embroiled in a legal battle for years.

او سال‌ها درگیر یک منازعه حقوقی بود.

they were embroiled in a heated debate.

آنها درگیر یک بحث داغ بودند.

she got embroiled in her friend's drama.

او درگیر درام دوستش شد.

the nation was embroiled in a conflict.

کشور درگیر یک درگیری بود.

he became embroiled in political issues.

او درگیر مسائل سیاسی شد.

they were embroiled in financial troubles.

آنها درگیر مشکلات مالی بودند.

she found herself embroiled in a controversy.

او خود را درگیر یک جنجال دید.

the team was embroiled in a series of losses.

تیم درگیر یک سری باخت بود.

he was embroiled in a complex situation.

او درگیر یک وضعیت پیچیده بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید