disengaged

[ایالات متحده]/ˌdɪsɪnˈɡeɪdʒd/
[بریتانیا]/ˌdɪsɪnˈɡeɪdʒd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. آزاد; خالی; بی‌کار; جدا; غیر متعهد; رزرو نشده

عبارات و ترکیب‌ها

disengaged mind

ذهن منزوی

disengaged from

منزوی از

disengaged attitude

نگاه منزوی

disengaged employee

کارمند منزوی

disengaged partner

همکار منزوی

disengaged response

پاسخ منزوی

disengaged behavior

رفتار منزوی

disengaged audience

مخاطب منزوی

disengaged relationship

رابطه منزوی

disengaged learning

یادگیری منزوی

جملات نمونه

she felt disengaged from the conversation.

او احساس بی‌علاقگی نسبت به گفتگو می‌کرد.

the student seemed disengaged during the lecture.

دانشجو در طول سخنرانی بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.

he was emotionally disengaged from the situation.

او از نظر احساسی از آن وضعیت جدا شده بود.

after the incident, she became disengaged from her friends.

پس از حادثه، او از دوستان خود جدا شد.

the team was disengaged and lacked motivation.

تیم بی‌تفاوت بود و فاقد انگیزه بود.

they disengaged the machinery for safety reasons.

آنها به دلیل ایمنی ماشین‌آلات را از کار انداختند.

he felt disengaged from his work environment.

او احساس بی‌علاقگی نسبت به محیط کار خود می‌کرد.

she decided to disengage from the toxic relationship.

او تصمیم گرفت از رابطه سمی جدا شود.

the company aims to disengage from outdated practices.

شرکت قصد دارد از روش‌های قدیمی جدا شود.

it's important to disengage from stress when possible.

در صورت امکان، مهم است که از استرس جدا شوید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید