looked forlornly
نگاه کرد با حال پریشان
sat forlornly
نشست با حال پریشان
walked forlornly
قدم زد با حال پریشان
She looked forlornly out the window, waiting for her lost dog to return.
او با حال دلگیر از پنجره بیرون نگاه کرد و منتظر بازگشت سگ گمشدهاش بود.
He sat forlornly on the park bench, watching the couples walk by hand in hand.
او با حال دلگیر روی نیمکت پارک نشست و تماشاگر عبور زوجها دست در دست هم بود.
The old man gazed forlornly at the photograph of his late wife.
مرد پیر با حال دلگیر به عکس همسر مرحومش خیره شد.
She sighed forlornly as she realized she had missed the last train home.
او با حال دلگیر آهی کشید زیرا متوجه شد که آخرین قطار برای بازگشت به خانه را از دست داده است.
The abandoned puppy looked forlornly at the closed door, hoping someone would let him in.
سگ ولگرد با حال دلگیر به در بسته خیره شد و امیدوار بود کسی او را راه دهد.
He forlornly searched through his pockets for the lost keys.
او با حال دلگیر در جیبهای خود به دنبال کلیدهای گمشدهاش گشت.
The homeless man sat forlornly on the sidewalk, holding a sign asking for help.
مرد بیخانمان با حال دلگیر روی پیادهرو نشست و تابلویی داشت که درخواست کمک میکرد.
She stood forlornly in the rain, wondering if he would ever come back.
او با حال دلگیر در باران ایستاد و فکر میکرد آیا او باز خواهد گشت یا نه.
The old house stood forlornly at the end of the street, its windows boarded up.
خانه قدیمی با حال دلگیر در انتهای خیابان ایستاده بود، پنجرههایش بسته شده بود.
He forlornly watched as his friends left without him, feeling left out.
او با حال دلگیر تماشا کرد که دوستانش بدون او میروند و احساس طرد شدگی میکرد.
" I've failed, " he said to her forlornly.
"من شکست خوردم،" او با حال دلگیر به او گفت.
منبع: Steve Jobs Biography" I haven't got any, " said Meg forlornly.
"من چیزی ندارم،" مگ با حال دلگیر گفت.
منبع: Little Women (Bilingual Edition)" Back to being a nobody, " Max said forlornly.
"بازگشت به اینکه هیچکس نباشم،" مکس با حال دلگیر گفت.
منبع: Spider-Man: No Way Home" It seems as if half the house was gone, " added Meg forlornly.
"به نظر میرسد انگار نیمی از خانه رفته است،" مگ با حال دلگیر اضافه کرد.
منبع: Little Women (Bilingual Edition)She wondered forlornly if she had ever really understood anyone in the world.
او با حال دلگیر فکر کرد که آیا تا به حال واقعاً کسی را در دنیا درک کرده است.
منبع: Gone with the Wind" Yes, I know" . Wendy admitted rather forlornly; " no one knows it so well as I."
"بله، من میدانم."وندی با حال دلگیر اعتراف کرد؛ "هیچ کس آن را به خوبی من نمیداند.
منبع: Peter PanMargaret knew it all; she read it in Boucher's face, forlornly desperate and livid with rage.
مارگارت همه چیز را میدانست؛ او آن را در چهره بوچر میخواند، با حال دلگیر، ناامید و خشمگین.
منبع: South and North (Middle)Matthew asked forlornly, feeling secretly thankful that Marilla and not he had to deal with the situation.
متیو با حال دلگیر پرسید، در حالی که به طور مخفیانه از اینکه مارلا و نه خودش باید با این وضعیت کنار بیایند، سپاسگزار بود.
منبع: Anne of Green Gables (Original Version)She could not roam about and amuse herself, for the burned breadth would show, so she stared at people rather forlornly till the dancing began.
او نمیتوانست در اطراف بچرخد و خود را سرگرم کند، زیرا وسعت سوخته نشان داده میشد، بنابراین تا شروع رقص، با حال دلگیر به مردم خیره شد.
منبع: Little Women (Bilingual Edition)Bryan stood forlornly alone. My heart went out to the old warrior as spectators pushed by him to shake Darrow's hand.
برایان با حال دلگیر تنها ایستاده بود. قلب من به خاطر آن جنگجوی پیر به او دوخته شد، زیرا تماشاگران از کنار او عبور میکردند تا دست دارو را فشار دهند.
منبع: Advanced English 1 Third Editionlooked forlornly
نگاه کرد با حال پریشان
sat forlornly
نشست با حال پریشان
walked forlornly
قدم زد با حال پریشان
She looked forlornly out the window, waiting for her lost dog to return.
او با حال دلگیر از پنجره بیرون نگاه کرد و منتظر بازگشت سگ گمشدهاش بود.
He sat forlornly on the park bench, watching the couples walk by hand in hand.
او با حال دلگیر روی نیمکت پارک نشست و تماشاگر عبور زوجها دست در دست هم بود.
The old man gazed forlornly at the photograph of his late wife.
مرد پیر با حال دلگیر به عکس همسر مرحومش خیره شد.
She sighed forlornly as she realized she had missed the last train home.
او با حال دلگیر آهی کشید زیرا متوجه شد که آخرین قطار برای بازگشت به خانه را از دست داده است.
The abandoned puppy looked forlornly at the closed door, hoping someone would let him in.
سگ ولگرد با حال دلگیر به در بسته خیره شد و امیدوار بود کسی او را راه دهد.
He forlornly searched through his pockets for the lost keys.
او با حال دلگیر در جیبهای خود به دنبال کلیدهای گمشدهاش گشت.
The homeless man sat forlornly on the sidewalk, holding a sign asking for help.
مرد بیخانمان با حال دلگیر روی پیادهرو نشست و تابلویی داشت که درخواست کمک میکرد.
She stood forlornly in the rain, wondering if he would ever come back.
او با حال دلگیر در باران ایستاد و فکر میکرد آیا او باز خواهد گشت یا نه.
The old house stood forlornly at the end of the street, its windows boarded up.
خانه قدیمی با حال دلگیر در انتهای خیابان ایستاده بود، پنجرههایش بسته شده بود.
He forlornly watched as his friends left without him, feeling left out.
او با حال دلگیر تماشا کرد که دوستانش بدون او میروند و احساس طرد شدگی میکرد.
" I've failed, " he said to her forlornly.
"من شکست خوردم،" او با حال دلگیر به او گفت.
منبع: Steve Jobs Biography" I haven't got any, " said Meg forlornly.
"من چیزی ندارم،" مگ با حال دلگیر گفت.
منبع: Little Women (Bilingual Edition)" Back to being a nobody, " Max said forlornly.
"بازگشت به اینکه هیچکس نباشم،" مکس با حال دلگیر گفت.
منبع: Spider-Man: No Way Home" It seems as if half the house was gone, " added Meg forlornly.
"به نظر میرسد انگار نیمی از خانه رفته است،" مگ با حال دلگیر اضافه کرد.
منبع: Little Women (Bilingual Edition)She wondered forlornly if she had ever really understood anyone in the world.
او با حال دلگیر فکر کرد که آیا تا به حال واقعاً کسی را در دنیا درک کرده است.
منبع: Gone with the Wind" Yes, I know" . Wendy admitted rather forlornly; " no one knows it so well as I."
"بله، من میدانم."وندی با حال دلگیر اعتراف کرد؛ "هیچ کس آن را به خوبی من نمیداند.
منبع: Peter PanMargaret knew it all; she read it in Boucher's face, forlornly desperate and livid with rage.
مارگارت همه چیز را میدانست؛ او آن را در چهره بوچر میخواند، با حال دلگیر، ناامید و خشمگین.
منبع: South and North (Middle)Matthew asked forlornly, feeling secretly thankful that Marilla and not he had to deal with the situation.
متیو با حال دلگیر پرسید، در حالی که به طور مخفیانه از اینکه مارلا و نه خودش باید با این وضعیت کنار بیایند، سپاسگزار بود.
منبع: Anne of Green Gables (Original Version)She could not roam about and amuse herself, for the burned breadth would show, so she stared at people rather forlornly till the dancing began.
او نمیتوانست در اطراف بچرخد و خود را سرگرم کند، زیرا وسعت سوخته نشان داده میشد، بنابراین تا شروع رقص، با حال دلگیر به مردم خیره شد.
منبع: Little Women (Bilingual Edition)Bryan stood forlornly alone. My heart went out to the old warrior as spectators pushed by him to shake Darrow's hand.
برایان با حال دلگیر تنها ایستاده بود. قلب من به خاطر آن جنگجوی پیر به او دوخته شد، زیرا تماشاگران از کنار او عبور میکردند تا دست دارو را فشار دهند.
منبع: Advanced English 1 Third Editionلغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید