frigidly cold
سرد و منجمد
frigidly distant
دور و سرد
frigidly silent
سرد و ساکت
frigidly calm
سرد و آرام
frigidly polite
سرد و مؤدب
frigidly formal
سرد و رسمی
frigidly composed
سرد و متین
frigidly indifferent
سرد و بیتفاوت
frigidly uninviting
سرد و غیر دعوتآمیز
frigidly unresponsive
سرد و غیر پاسخگو
she responded frigidly to his compliments.
او به تعریفهای او با سرمایشی پاسخ داد.
the air felt frigidly cold during the winter night.
هوا در طول شب زمستانی به طرز سرمایی سرد بود.
he looked at her frigidly, showing no emotion.
او با سرمایشی به او نگاه کرد و هیچ احساسی نشان نداد.
they walked frigidly past each other after the argument.
آنها پس از بحث، با سرمایشی از کنار یکدیگر گذشتند.
her frigidly polite demeanor made everyone uncomfortable.
رفتار مؤدبانه و سرد او باعث ناراحتی همه شد.
the frigidly beautiful landscape took my breath away.
منظره فوق العاده زیبا و سرد جان مرا گرفت.
he frigidly declined the invitation to the party.
او دعوت به مهمانی را با سرمایشی رد کرد.
she spoke frigidly, as if she didn't care.
او با سرمایشی صحبت کرد، انگار که اهمیتی نداشت.
the frigidly distant relationship between them was evident.
رابطه سرد و دور آنها آشکار بود.
he greeted her frigidly, lacking warmth.
او با سرمایشی با او خوش آمد گفت، بدون هیچ گرمی.
frigidly cold
سرد و منجمد
frigidly distant
دور و سرد
frigidly silent
سرد و ساکت
frigidly calm
سرد و آرام
frigidly polite
سرد و مؤدب
frigidly formal
سرد و رسمی
frigidly composed
سرد و متین
frigidly indifferent
سرد و بیتفاوت
frigidly uninviting
سرد و غیر دعوتآمیز
frigidly unresponsive
سرد و غیر پاسخگو
she responded frigidly to his compliments.
او به تعریفهای او با سرمایشی پاسخ داد.
the air felt frigidly cold during the winter night.
هوا در طول شب زمستانی به طرز سرمایی سرد بود.
he looked at her frigidly, showing no emotion.
او با سرمایشی به او نگاه کرد و هیچ احساسی نشان نداد.
they walked frigidly past each other after the argument.
آنها پس از بحث، با سرمایشی از کنار یکدیگر گذشتند.
her frigidly polite demeanor made everyone uncomfortable.
رفتار مؤدبانه و سرد او باعث ناراحتی همه شد.
the frigidly beautiful landscape took my breath away.
منظره فوق العاده زیبا و سرد جان مرا گرفت.
he frigidly declined the invitation to the party.
او دعوت به مهمانی را با سرمایشی رد کرد.
she spoke frigidly, as if she didn't care.
او با سرمایشی صحبت کرد، انگار که اهمیتی نداشت.
the frigidly distant relationship between them was evident.
رابطه سرد و دور آنها آشکار بود.
he greeted her frigidly, lacking warmth.
او با سرمایشی با او خوش آمد گفت، بدون هیچ گرمی.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید