frivolous

[ایالات متحده]/ˈfrɪvələs/
[بریتانیا]/ˈfrɪvələs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. جزئی، احمقانه
n. غیرضروری، بی‌اهمیت

جملات نمونه

She dismissed his frivolous remarks.

او نظرات بی‌اهمیت او را نادیده گرفت.

He spent his money on frivolous things.

او پول خود را روی چیزهای بی‌اهمیت خرج کرد.

The article criticized the frivolous behavior of celebrities.

مقاله رفتار بی‌فکرانه مشاهیر را مورد انتقاد قرار داد.

Don't waste time on frivolous activities.

وقت خود را روی فعالیت‌های بی‌اهمیت تلف نکنید.

Her frivolous attitude towards work caused her to lose her job.

نگاه بی‌فکرانه او به کار باعث از دست دادن شغلش شد.

He was known for his frivolous spending habits.

او به خاطر عادت‌های خرج کردن بی‌فکرانه‌اش شناخته می‌شد.

The movie was criticized for its frivolous plot.

فیلم به خاطر طرح بی‌اهمیتش مورد انتقاد قرار گرفت.

She regretted her frivolous decision to quit school.

او تصمیم خود برای ترک تحصیل را به دلیل بی‌فکری پشیمان بود.

He was accused of being frivolous with company funds.

اتهام داشت که با بودجه شرکت بی‌فکرانه رفتار می‌کند.

The frivolous lawsuit was quickly dismissed by the judge.

دادخواست بی‌اساس به سرعت توسط قاضی رد شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید