impassive

[ایالات متحده]/ɪmˈpæsɪv/
[بریتانیا]/ɪmˈpæsɪv/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. نشان‌دهنده هیچ احساسی یا واکنشی؛ بدون بیان.

جملات نمونه

impassive passers-by ignore the performers.

دیدگان بی‌تفاوت از روی تماشاچیان، هنرمندان را نادیده می‌گیرند.

He was content to stand by as an impassive spectator.

او با بی‌اعثاری به عنوان یک تماشاگر منفعل ایستاد.

his impassive, fierce stare reminded her of an owl.

نگاه مصمم و بی‌تفاوت او، او را به جغدی یادآوری کرد.

A smile transformed her usually impassive face.

لبخندی چهره معمولاً بی‌تفاوت او را تغییر داد.

The defendant remained impassive as the judge sentenced him to death.

متهم در حالی که قاضی او را به اعدام محکوم کرد، بی‌تفاوت ماند.

His face remained impassive, so strong was his self-control.

چهره‌اش بی‌تفاوت ماند، زیرا خودکنترلی او بسیار قوی بود.

Her face remained impassive,studying the Belgian as he completed the form.

چهره‌اش بی‌تفاوت ماند و بلژیکی را در حالی که فرم را پر می‌کرد، زیر نظر داشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید