impatiently

[ایالات متحده]/im'peiʃənli/
[بریتانیا]/ɪmˈpeʃəntlɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به روشی که کمبود صبر را نشان می‌دهد؛ با اشتیاق و نگرانی؛ بی‌قرار.

عبارات و ترکیب‌ها

tap foot impatiently

با بی‌حوصلگی پاشنه پا را بکوب

impatiently tapping fingers

با بی‌حوصلگی انگشتان را به هم بکوب

جملات نمونه

The children wait impatiently for the vacation.

کودکان با بی‌صبری منتظر تعطیلات هستند.

Impatiently he cut short what I was telling him.

او با بی‌صبری حرف‌های من را قطع کرد.

I shouted at him impatiently to stop fooling around .

من با بی‌صبری به او گفتم که دست از بازی‌کردن بردارد.

She impatiently waved him away and went on with her work.

او با بی‌صبری دستش را به سمت او تکان داد و به کارش ادامه داد.

'Where have you been hiding?' she asked impatiently.

او با بی‌صبری پرسید: 'تو کجا پنهان بودی؟'.

tapping impatiently on the table

با بی‌صبری روی میز ضربه می‌زد.

checking the time impatiently

با بی‌صبری زمان را بررسی می‌کرد.

impatiently pacing back and forth

با بی‌صبری به جلو و عقب رفت و آمد می‌کرد.

impatiently waiting for a response

با بی‌صبری منتظر پاسخگویی بود.

sighing impatiently in line

در صف با بی‌صبری آه می‌کرد.

impatiently flipping through the pages

با بی‌صبری صفحات را ورق می‌زد.

impatiently tapping their foot

با بی‌صبری پاهایش را می‌کوبید.

impatiently drumming fingers on the desk

با بی‌صبری انگشتانش را روی میز می‌کوبید.

impatiently urging someone to hurry up

با بی‌صبری از کسی می‌خواست که عجله کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید