impulsively

[ایالات متحده]/im'pʌlsivli/
[بریتانیا]/ɪmˈp ʌlsɪvlɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. بدون اندیشه عمل کردن یا انجام دادن، تحت تأثیر انگیزه‌ها یا خواسته‌ها

جملات نمونه

She bought the dress impulsively without trying it on.

او بدون امتحان کردن آن، به طور خودجوش لباس را خرید.

He impulsively quit his job without a backup plan.

او بدون داشتن طرح جایگزین، به طور خودجوش شغل خود را ترک کرد.

They impulsively booked a trip to Europe for next month.

آنها به طور خودجوش یک سفر به اروپا برای ماه آینده رزرو کردند.

I impulsively dyed my hair pink on a whim.

من به طور خودجوش و بر اساس یک هوس، موهایم را به رنگ صورتی درآوردم.

She impulsively said yes to his proposal without thinking it through.

او بدون فکر کردن به آن، به طور خودجوش به پیشنهاد او گفت بله.

He impulsively bought a puppy without considering the responsibilities.

او بدون در نظر گرفتن مسئولیت‌ها، به طور خودجوش یک توله سگ خرید.

They impulsively decided to move to a new city without any prior planning.

آنها به طور خودجوش تصمیم گرفتند بدون هیچ برنامه قبلی به یک شهر جدید نقل مکان کنند.

She impulsively signed up for a marathon without any training.

او به طور خودجوش بدون هیچ آموزشی برای یک ماراتن ثبت نام کرد.

He impulsively confessed his feelings to her in the heat of the moment.

او در اوج احساسات، به طور خودجوش احساسات خود را با او ابراز کرد.

They impulsively bought tickets to a music festival without checking the lineup.

آنها به طور خودجوش بلیط یک جشنواره موسیقی را بدون بررسی لیست اجراکنندگان خریدند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید