inconsiderately loud
بیتوجه و بلند
inconsiderately rude
بیتوجه و بیادب
inconsiderately late
بیتوجه و دیر
inconsiderately selfish
بیتوجه و خودخواه
inconsiderately dismissive
بیتوجه و تحقیرآمیز
inconsiderately disruptive
بیتوجه و آزاردهنده
inconsiderately messy
بیتوجه و نامرتب
inconsiderately abrupt
بیتوجه و تند
inconsiderately harsh
بیتوجه و سنگدل
he inconsiderately interrupted the meeting.
او بیتوجهی کرد و جلسه را قطع کرد.
she inconsiderately left the door open.
او بیتوجهی کرد و در را باز گذاشت.
they inconsiderately parked their car in front of my driveway.
آنها بیتوجهی کردند و ماشین خود را جلوی ورودی من پارک کردند.
he inconsiderately spoke over her during the presentation.
او بیتوجهی کرد و در حین ارائه صحبتهای او را قطع کرد.
she inconsiderately chose a loud ringtone in the library.
او بیتوجهی کرد و یک صدای زنگ بلند در کتابخانه انتخاب کرد.
they inconsiderately used the last of the coffee without making more.
آنها بیتوجهی کردند و آخرین قهوه را استفاده کردند بدون اینکه دوباره درست کنند.
he inconsiderately made a mess in the shared kitchen.
او بیتوجهی کرد و آشپزخانه اشتراکی را به هم ریخت.
she inconsiderately criticized his work in front of everyone.
او بیتوجهی کرد و در حضور همه از کار او انتقاد کرد.
they inconsiderately played loud music late at night.
آنها بیتوجهی کردند و شبها دیر وقت موسیقی با صدای بلند پخش کردند.
he inconsiderately ignored her feelings during the argument.
او بیتوجهی کرد و در حین بحث احساسات او را نادیده گرفت.
inconsiderately loud
بیتوجه و بلند
inconsiderately rude
بیتوجه و بیادب
inconsiderately late
بیتوجه و دیر
inconsiderately selfish
بیتوجه و خودخواه
inconsiderately dismissive
بیتوجه و تحقیرآمیز
inconsiderately disruptive
بیتوجه و آزاردهنده
inconsiderately messy
بیتوجه و نامرتب
inconsiderately abrupt
بیتوجه و تند
inconsiderately harsh
بیتوجه و سنگدل
he inconsiderately interrupted the meeting.
او بیتوجهی کرد و جلسه را قطع کرد.
she inconsiderately left the door open.
او بیتوجهی کرد و در را باز گذاشت.
they inconsiderately parked their car in front of my driveway.
آنها بیتوجهی کردند و ماشین خود را جلوی ورودی من پارک کردند.
he inconsiderately spoke over her during the presentation.
او بیتوجهی کرد و در حین ارائه صحبتهای او را قطع کرد.
she inconsiderately chose a loud ringtone in the library.
او بیتوجهی کرد و یک صدای زنگ بلند در کتابخانه انتخاب کرد.
they inconsiderately used the last of the coffee without making more.
آنها بیتوجهی کردند و آخرین قهوه را استفاده کردند بدون اینکه دوباره درست کنند.
he inconsiderately made a mess in the shared kitchen.
او بیتوجهی کرد و آشپزخانه اشتراکی را به هم ریخت.
she inconsiderately criticized his work in front of everyone.
او بیتوجهی کرد و در حضور همه از کار او انتقاد کرد.
they inconsiderately played loud music late at night.
آنها بیتوجهی کردند و شبها دیر وقت موسیقی با صدای بلند پخش کردند.
he inconsiderately ignored her feelings during the argument.
او بیتوجهی کرد و در حین بحث احساسات او را نادیده گرفت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید