inflicting

[ایالات متحده]/ɪnˈflɪktɪŋ/
[بریتانیا]/ɪnˈflɪktɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. چیزی را بر کسی تحمیل کردن; باعث شدن که کسی تجربه‌ای ناخوشایند داشته باشد

عبارات و ترکیب‌ها

inflicting pain

تحمیل درد

inflicting harm

تحمیل آسیب

inflicting damage

تحمیل خسارت

inflicting suffering

تحمیل رنج

inflicting injury

تحمیل آسیب‌دیدگی

inflicting stress

تحمیل فشار

inflicting wounds

تحمیل زخم

inflicting fear

تحمیل ترس

inflicting trauma

تحمیل ضربه روحی

inflicting penalties

تحمیل مجازات

جملات نمونه

the storm is inflicting damage on the coastal towns.

طوفان در حال وارد کردن خسارت به شهرهای ساحلی است.

inflicting pain on others is never justified.

وارد کردن درد به دیگران هرگز توجیه پذیر نیست.

the new policy is inflicting hardships on the workers.

سیاست جدید باعث ایجاد مشکلات برای کارگران شده است.

he was accused of inflicting emotional distress.

اتهام وارد کردن ناراحتی عاطفی به او وارد شد.

inflicting punishment should be fair and just.

وارد کردن مجازات باید منصفانه و عادلانه باشد.

the disease is inflicting a heavy toll on the population.

بیماری تلفات سنگینی بر جمعیت وارد کرده است.

inflicting injuries during the fight was unavoidable.

وارد کردن آسیب در طول مبارزه اجتناب ناپذیر بود.

they are inflicting their opinions on others.

آنها نظرات خود را به دیگران تحمیل می کنند.

inflicting stress on employees can lead to burnout.

وارد کردن استرس به کارمندان می تواند منجر به فرسودگی شود.

she regrets inflicting her fears on her children.

او پشیمان است که ترس های خود را به فرزندانش منتقل کرده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید