insideness

[ایالات متحده]/ɪnˈsaɪdnəs/
[بریتانیا]/ɪnˈsaɪdnəs/

ترجمه

n. کیفیت یا حالت بودن در داخل یا درون؛ طبیعت داخلی چیزی

عبارات و ترکیب‌ها

sense of insideness

احساس درونی بودن

feeling of insideness

احساس درونی بودن

experience of insideness

تجربه درونی بودن

insideness and outsideness

درونی بودن و بیرونی بودن

phenomenon of insideness

پدیده درونی بودن

spatial insideness

درونی بودن مکانی

bodily insideness

درونی بودن بدنی

perceived insideness

درونی بودن درک شده

the insideness

درونی بودن

subjective insideness

درونی بودن ذهنی

جملات نمونه

the sense of insideness grew stronger as she unpacked her belongings in her new apartment.

احساس داخلی او قوی‌تر شد وقتی کیف‌هایش را در آپارتمان جدیدش باز کرد.

he felt a profound insideness when he finally belonged to the community after years of feeling like an outsider.

او احساسی عمیق از داخلی بودن داشت وقتی پس از سال‌ها احساس خارجی بودن، در نهایت به جامعه تعلق گرفت.

the insideness of her experience was difficult to articulate to those who had never shared similar circumstances.

داخلی بودن تجربه‌اش برای کسانی که تجربه‌های مشابهی نداشته‌اند، دشوار بود توصیف کرد.

children develop a sense of insideness within their families before venturing into the larger world.

کودکان قبل از اینکه به دنیای بزرگ بروند، احساس داخلی بودن را در خانواده‌هایشان توسعه می‌دهند.

the artist tried to capture the emotional insideness of grief in her latest exhibition.

هنرمند در نمایشگاه جدیدش سعی کرد احساسات درد را به عنوان یک احساس داخلی بیان کند.

there is a particular insideness that comes from sharing a secret language with others.

یک نوع خاصی از احساس داخلی از اشتراک زبان سری با دیگران ناشی می‌شود.

the sociologist studied the insideness of urban communities and how external factors affected their cohesion.

جامعه‌شناس احساس داخلی از جوامع شهری را مورد مطالعه قرار داد و چگونگی تأثیر عوامل خارجی بر یکپارچگی آن‌ها را بررسی کرد.

she described the insideness of her religious faith as both comforting and challenging.

او احساس داخلی ایمان مذهبی‌اش را به عنوان هم گرم‌بخش و هم چالش‌برانگیز توصیف کرد.

the memoir explored the insideness of growing up in a multicultural household.

خاطرات این کتاب به احساس داخلی رشد در یک خانواده چند فرهنگی پرداخت.

political insideness often determines how citizens perceive and interact with their government.

داخلی بودن سیاسی اغلب تعیین می‌کند که شهروندان چگونه دولت خود را درک و با آن تعامل می‌کنند.

the feeling of insideness at the family reunion made her realize how much she had missed her relatives.

احساس داخلی در جمع‌یابی خانوادگی او را باعث شد تا متوجه شود چقدر از خانواده‌اش فاصله گرفته است.

the researcher examined the spatial insideness that prisoners experience within correctional facilities.

پژوهشگر احساس داخلی فضایی را که زندانی‌ها در مراکز اصلاح و تربیت تجربه می‌کنند، مورد بررسی قرار داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید