live irreligiously
زندگی بیدین
act irreligiously
عمل کردن به روش بیدینی
think irreligiously
فکر کردن به روش بیدینی
behave irreligiously
رفتار کردن به روش بیدینی
speak irreligiously
سخنرانی کردن به روش بیدینی
believe irreligiously
باور کردن به روش بیدینی
he lived irreligiously, ignoring the teachings of his upbringing.
او بیاعتنا به تعالیم تربیت خود، بیدینانه زندگی میکرد.
she approached the topic irreligiously, focusing on facts rather than beliefs.
او بیاعتنا به باورها، با تمرکز بر حقایق، موضوع را بیدینانه بررسی کرد.
many young people today choose to live irreligiously.
امروزه بسیاری از جوانان انتخاب میکنند که بیدینانه زندگی کنند.
his irreligiously casual attitude towards spirituality surprised his friends.
نگاه بیاعتنای او به معنویت، دوستانش را شگفتزده کرد.
she irreligiously questioned the traditions of her family.
او سنتهای خانوادهاش را به شکلی بیدینانه زیر سوال برد.
living irreligiously, he found peace in nature instead of churches.
با زندگی بیدینانه، او به جای کلیساها، آرامش را در طبیعت یافت.
they discussed philosophy irreligiously, avoiding any mention of gods.
آنها فلسفه را به شکلی بیدینانه مورد بحث قرار دادند و از هرگونه اشاره به خدایان خودداری کردند.
her irreligiously free spirit inspired others to question their beliefs.
روح آزاد و بیدینهی او الهام بخش دیگران برای زیر سوال بردن باورهایشان شد.
he approached life irreligiously, valuing personal experience over doctrine.
او زندگی را به شکلی بیدینانه دنبال کرد و ارزش تجربیات شخصی را بر مذهب ترجیح میداد.
in an irreligiously diverse society, different beliefs coexist peacefully.
در یک جامعه متنوع و بیدین، باورهای مختلف به صلح با یکدیگر همزیستی دارند.
live irreligiously
زندگی بیدین
act irreligiously
عمل کردن به روش بیدینی
think irreligiously
فکر کردن به روش بیدینی
behave irreligiously
رفتار کردن به روش بیدینی
speak irreligiously
سخنرانی کردن به روش بیدینی
believe irreligiously
باور کردن به روش بیدینی
he lived irreligiously, ignoring the teachings of his upbringing.
او بیاعتنا به تعالیم تربیت خود، بیدینانه زندگی میکرد.
she approached the topic irreligiously, focusing on facts rather than beliefs.
او بیاعتنا به باورها، با تمرکز بر حقایق، موضوع را بیدینانه بررسی کرد.
many young people today choose to live irreligiously.
امروزه بسیاری از جوانان انتخاب میکنند که بیدینانه زندگی کنند.
his irreligiously casual attitude towards spirituality surprised his friends.
نگاه بیاعتنای او به معنویت، دوستانش را شگفتزده کرد.
she irreligiously questioned the traditions of her family.
او سنتهای خانوادهاش را به شکلی بیدینانه زیر سوال برد.
living irreligiously, he found peace in nature instead of churches.
با زندگی بیدینانه، او به جای کلیساها، آرامش را در طبیعت یافت.
they discussed philosophy irreligiously, avoiding any mention of gods.
آنها فلسفه را به شکلی بیدینانه مورد بحث قرار دادند و از هرگونه اشاره به خدایان خودداری کردند.
her irreligiously free spirit inspired others to question their beliefs.
روح آزاد و بیدینهی او الهام بخش دیگران برای زیر سوال بردن باورهایشان شد.
he approached life irreligiously, valuing personal experience over doctrine.
او زندگی را به شکلی بیدینانه دنبال کرد و ارزش تجربیات شخصی را بر مذهب ترجیح میداد.
in an irreligiously diverse society, different beliefs coexist peacefully.
در یک جامعه متنوع و بیدین، باورهای مختلف به صلح با یکدیگر همزیستی دارند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید